#موژان_من_پارت_170
- موقعي كه اومدم دنبالت و خونه نبودي مامانت دعوت كرد گفت شام بيام خونتون ولي اگه تو ناراحتي من نميام . ميخواي برم ؟
- من همچين حرفي نزدم بيا تو .
در و باز كردم و با هم رفتيم داخل . بابا با رادمهر گرم گرفت و خيلي زود سر صحبت بينشون باز شد من به اتاقم رفتم تا لباس مناسبي بپوشم .
شلوار برموداي تنگ آبي رنگي رو با يه تاپ سرمه اي بافت پوشيدم كه فقط يه بند داشت كه اونم دور گردنم بسته ميشد . تقريبا ميشد گفت كه تاپه زيادي باز بود ولي نميدونم چرا انگار دلم ميخواست راحت تر لباس بپوشم . موهاي فرم و هم روي شونه هام ريختم و از اتاق اومدم بيرون . رادمهر با ديدنم جوري شد كه گفتم صد در صد سكته كرد ! ولي مثل هميشه سريع به خودش اومد و نگاهش و ازم گرفت . ولي حس ميكردم كه گاه و بيگاه نگاهش روي من ميمونه . ولي به روي خودم نياوردم . به مامان كمك كردم و ميز شام و چيدم . سر ميز شام صندلي كنار رادمهر و انتخاب كردم و نشستم ولي رادمهر مثل هميشه نبود سعي ميكرد نگاهش و ازم بدزده و مثل هميشه ديسهاي غذا رو جلوم نميگرفت . بعد از اينكه شام خورده شد رادمهر زياد نموند خيلي سريع خداحافظي كرد كه بره شال بافت بلندم و روي شونه هام انداختم و براي بدرقش تا دم در رفتم . به در تكيه زده بودم و نگاهش ميكردم گفت :
- برو تو سرده سرما ميخوري دوباره .
اشاره اي به شال بافتم كردم و گفتم :
- اين گرمه سرما نميخورم .
نگاهش و چند لحظه اي بهم دوخت و گفت :
- چرا امروز بغلم كردي ؟
دستپاچه شدم . فكر نميكردم الان در موردش حرفي بزني سعي كردم حرفي بزنم ولي انگار صدام در نمي اومد . سرم و پايين انداختم و چيزي نگفتم دوباره با لحن شيطنت آميزي گفت :
- نكنه از ديشب تا حالا دلت برام تنگ شده بود ؟
romangram.com | @romangram_com