#موژان_من_پارت_162


با همديگه از اتاق اومديم بيرون . قلبم تند تند ميزد . مقابل احسان نشستم . دوباره همون لبخند مهربون و روي لبش نشوند و گفت :

- چي شده ؟ امروز از سوگند شنيدم كه حالت بده .

قبل از اينكه بخوام حرفي بزنم يا توضيحي بدم مامان جواب داد :

- دو - سه شب پيش بود كه بارون عين سيل ميومد خانوم هوس پياده روي ميكنه با رادمهر رفته بودن پياده روي . فردا شبشم تاوانش و پس داد .

مامان چه علاقه اي داشت هميشه همه چي رو خراب كنه . نگاهم و به صورت احسان دوختم . با شنيدن اسم رادمهر اون لبخند مهربونش از روي لباش رفته بود و خيلي جدي شده بود . ميخواستم حرفي بزنم تا شايد سوتي مامان و ماست مالي كنم كه سوگند متوجه شد و سريع گفت :

- زن عمو زوج جوونن ديگه . انقدر اين سرما خوردگيا حال ميده . اين سرماي عشقه !

ميدونستم سوگند مخالف سرسخت احسانه و يه جورايي به شدت طرفدار رادمهره . سوگند مگه اينكه من دستم بهت نرسه كه سرماي عشقه نه ؟! توي دلم مدام واسش خط و نشون ميكشيدم و سوگندم از قيافه ي عصباني من لذت ميبرد .

احسان به طرفم برگشت و همونجوري جدي گفت :

- الان بهتري ؟

- آره ميشه گفت نسبت به روز اول خيلي بهترم .

- خوب خدارو شكر .


romangram.com | @romangram_com