#موژان_من_پارت_147
بي حال از ماشين پياده شدم دزدگير و زد و با هم به سمت مطب حركت كرديم . به محض ورود به مطب روي يكي از صندلي هاي اتاق انتظار تقريبا ولو شدم . رادمهر به سمت منشي دكتر رفت و بعد از اينكه يكم باهاش صحبت كرد اومد و صندلي كناري من و اشغال كرد .
نميدونستم چرا انقدر بي حال شدم يهو . انگار تازه سرماي ديشب داشت اثر ميكرد . اصلا نميتونستم سرم و نگه دارم همش اين ور و اون ور خم ميشد . آخر سرم و تكيه دادم به ديوار و چشمام و بستم . اول دست رادمهر و روي پيشونيم حس كردم و بعد سرم و حركت داد و روي شونش گذاشت . انقدر بي حال بودم كه هيچ عكس العملي نميتونستم از خودم نشون بدم .
نفهميدم چقدر خوابيدم و چشمام روي هم بود كه با صداي نجوا گونه ي رادمهر چشمام و باز كردم .
- مُوژان پاشو نوبتمون شده .
رادمهر كمكم كرد و از جا بلند شدم . داخل رفتيم دكتر مرد نسبتا جووني بود شايد هم سن رادمهر . يكم سوال ازم پرسيد و بعد نسخه اي برام نوشت از اتاق اومديم بيرون رادمهر بهم گفت بشينم تا بره نسخم و بگيره . به سرعت رفت و برگشت . دكتر برام آمپول نوشته بود همونجا برام آمپولم و زدن و بالاخره دوباره سوار ماشين شديم . با بي حالي سرم و به صندلي تكيه دادم و چشمام و بستم . انگار رادمهر متوجه حالم شده بود چون حرفي نزد .
جلوي در خونه ماشين و پارك كرد و به طرف در رفت . زنگ و زد در با تقه اي از هم باز شد . به سمت ماشين اومد و كمكم كرد پياده شم . زير بازوم و گرفته بود و آروم آروم من و ميبرد تو . هر كي نميدونست فكر ميكرد عمل جراحي كردم كه اينجوري راه ميرم !
مامان با لبخند به استقبالمون اومد ولي وقتي من و با اون حال نزار ديد يهو لبخند روي لبش ماسيد و با نگراني رو به رادمهر گفت :
- چي شده ؟
- هيچي سرما خورده نگران نباشين . ديشب هوس پياده روي زير بارون كرده بود هر چقدرم بهش گفتم سرما ميخوري گوش نداد .
مامان لبخندي زد و گفت :
- جوونين ديگه .
عجب مارمولكي بود اين رادمهر . چجوري انقدر خوب پشت سر هم خالي ميبست ؟ به سمت اتاقم بردنم و روي تخت تقريبا ولو شدم . رادمهر هنوز ايستاده بود و براي مامان توضيح ميداد .
romangram.com | @romangram_com