#موژان_من_پارت_138
- خودم ميتونم برم . برو نميخوام ببينمت .
رادمهر كه انگار اين حرفم براش سنگين بود صداش و بلند تر كرد و گفت :
- فكر كردي من ميخوام ببينمت ؟ دختره ي از خود راضي كله خر ؟ بيا برو بشين توي ماشين . منم خيس شدم با اين خل بازياي تو .
دلم شكست . معلوم بود رادمهر كسي نيست كه منت كشي كنه . انقدر مغرور و خودخواه بود كه امكان نداشت اين كار و بكنه . گفتم :
- من با تو هيچ جايي نميام ولم كن برو .
نگاهم و ازش گرفتم . ميخواستم واسه تنها ماشيني كه داشت از توي خيابون ميگذشت دست بلند كنم كه مچ دستم و بين دستاي قويش گرفت و با خودش كشيد . امكان نداشت بتونم خودم و آزاد كنم . در ماشين و باز كرد و من و گذاشت توي ماشين . در و محكم به هم كوبيد . انقدر صداي در محكم بود كه احساس كردم گوشام داره سوت ميكشه !
خودشم با عصبانيت در طرف راننده رو باز كرد و نشست . تا اومدم به خودم بيام ديدم كه قفل كودك و زد . عصباني شدم . با خشم گفتم :
- در و باز كن ميخوام خودم برم .
هيچ جوابي بهم نداد . توي سكوت رانندگي ميكرد دوباره گفتم :
- با توام ميگم در و باز كن من با تو هيچ جا نميام .
خيلي خونسرد گفت :
romangram.com | @romangram_com