#موژان_من_پارت_125
- برو انقدر زبون نريز .
با لبخند از اتاقش بيرون اومدم . در كمد لباسام و باز كردم و دنبال لباس مناسب گشتم . زنگ گوشيم من و به خودم آورد . رادمهر بود نميدونستم بايد چه برخوردي باهاش بكنم . ازش خجالت ميكشيدم مخصوصا الان كه ميدونستم ديگه از احساسم نسبت به احسان خبر داره .
- بله .
با كمي مكث صداي مردونش و شنيدم .
- سلام خوبي ؟
- سلام ممنون تو خوبي ؟
- بد نيستم . امشب مامان شام دعوتت كرده .
- آره زنگ زد بهم گفت .
- چه ساعتي بيام دنبالت ؟
- اگه كار داري خودم ميرم .
- كاري ندارم . 6 خوبه ؟
- آره خوبه .
romangram.com | @romangram_com