#موژان_من_پارت_118
چند دقيقه اي توي همون حالت مونديم . احساس ميكردم نميتونم چشم ازش بردارم . نميدونم چرا دوست داشتم نزديك خودم داشته باشمش . انگار يهو رادمهر به خودش اومد كم كم دستاش از دور دستام شل شد و خودش و عقب كشيد . دوباره فاصله بينمون افتاد . رادمهر به سمت پنجره رفت و چيزي نگفت . نميدونم خجالت كشيد يا احساس ديگه اي داشت ولي يهو گفت :
- من ميرم آشپزخونه رو ببينم .
و بعد از اتاق بيرون رفت . از جام بلند شدم مانتوم و صاف كردم و نفسم و پر صدا بيرون دادم . يهو چه اتفاقي واسم افتاد ؟ نبايد اونو يا خودم و سرزنش ميكردم . هر چي باشه زن و شوهر بوديم . ولي احساسات و رابطه ي ما مثل زوج هاي تازه ازدواج كرده نبود . انگار يه جريان برقي بود كه توي اون لحظه به هم وصلمون ميكرد . حتي من متوجه حركت سر رادمهر شدم كه هي فاصلش و با من كم ميكرد . داشتم ديوونه ميشدم . بايد آبي به صورتم ميزدم . از جام بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي كه توي اتاق قرار داشت رفتم . آبي به صورتم زدم داشتم تو آينه خودم و نگاه ميكردم كه صداي بلند رادمهر و شنيدم :
- مُوژان ديدنت تموم شد ؟ من بايد برم مطب .
ميدونستم مطب رفتن و بهانه كرده چون خودش بهم گفت كه امروز جايي كار نداره . دوباره گريز شروع شد . سعي كردم دوباره به خودم بگم كه عاشق كي هستم . اگه عاشق احسان بودم پس چرا دوست داشتم رادمهرم كنارم باشه ؟ از اتاق اومدم بيرون و به رادمهر گفتم :
- بريم .
رادمهر اصلا نگاهم نميكرد . كل مسير برگشت توي سكوت به سر برديم . وقتي من و جلوي خونه پياده كرد فقط خداحافظي ساده اي به هم گفتيم و اون رفت .
****
1 روز مونده بود به عروسي . همه توي تكاپو بودن و كاري ميكردن . ولي من مثل مسخ شده ها يه گوشه نشسته بودم و به تصميم و كار احمقانم فكر ميكردم . به خاطر احسان اين كار و كردم . ولي الان افتادم تو چاه ! حالا كه احساسات احسان يه جوري برام روشن شده بود ديگه نميخواستم تن به اين ازدواج از روي بي فكري بدم . ولي هيچ جوري شهامتش و نداشتم كه به كسي نظرم و بگم . سوگند به رفتارم مشكوك شده بود . حق هم داشت اولش به خاطر نقشه اي كه براي احسان كشيده بودم ذوق زده بودم براي عروسي ولي الان كه همه ي نقشه هام نقش بر آب شده بود همش زانوي غم بغل گرفته بودم . ولي نذاشتم بويي از ماجرا ببره . بهش قبولوندم كه فقط دلتنگي براي مامان و باباست كه عذابم ميده .
صبح روز عروسي رادمهر به دنبالم اومد و من و به آرايشگاه برد . از اون روزي كه به خونه سر زده بوديم هيچ كدوم ديگه قدمي براي صميميت يا برخورد بيشتر بر نداشتيم . سوگند اصرار داشت كه باهام بياد آرايشگاه ولي نميدونم چرا دلم ميخواست تنها باشم . ترس و دلهره به دلم چنگ ميزد . به تنهايي وارد آرايشگاه شدم . يكي از آرايشگرا دستم و گرفت و روي صندلي نشوند و كارش و شروع كرد . تمام مدت زير دست آرايشگر متوجه گذر زمان نشدم . مدام كلمه اي كه ازش واهمه داشتم توي ذهنم ميچرخيد . " فرار " فرار كردن از عروسيم ؟ خيلي شجاعت ميخواست . تازه مامان و بابا چي ؟ فاميل چي ميگن ؟ " الان حرف فاميل و به جون بخري بهتر از اينه كه يه عمر با مردي زندگي كني اصلا دوستش نداري و برات مثل كوه يخه ! " دلم راضي نميشد . همش توي شك و ترديد بودم . امشب همه چي تموم ميشد . زماني كه آرايشگر آينه اي جلوي روم گرفت تازه به خودم اومدم . نگاهي توي آينه به خودم انداختم . نيمي از موهام جمع بود و بقيش آزاد بود . الحق كه آرايش زيبايي هم كرده بود . تصوير توي آينه انگار تلنگري بهم زد . با كمك خانوم آرايشگر لباس عروس و پوشيدم . تاج زيبايي كه سليقه ي مامان و سيما جون بود رو هم روي موهام گذاشت . نگاهي به خودم توي آينه انداختم . همه چي خيلي افسانه اي شده بود ! مطمئن بودم اگه رادمهر من و اينجوري ميديد باورش نميشد . خانوم آرايشگر به حرف اومد :
romangram.com | @romangram_com