#موژان_من_پارت_106


انقدر فكر تحريك حسادت احسان مغزم و پر كرده بود كه به هيچ چيز ديگه اي فكر نميكردم . انقدر خوشحال بودم از فكر جديدم كه حد نداشت با خودم ميگفتم بالاخره اين رادمهر عبوس به يه دردي خورد . خيلي راحت با اين فكر خوابم برد .


فصل چهاردهم


از صبح تلفن بارها و بارها زنگ خورده بود ديگه با آخرين زنگ با سردرد از خواب بيدار شدم و از اتاقم بيرون رفتم مامان پاي تلفن بود و با من و من داشت اتفاقات شب عروسي رو براي كسي كه پشت خط بود توجيه ميكرد . خسته شدم انقدر به همه جواب پس دادم به سمت مامان رفتم . گوشي رو از دستش گرفتم و روي تلفن كوبيدم . مامان با چشماي متعجب بهم خيره شد و گفت :

- اين چه كاري بود كردي ؟

- كاري رو كردم كه شما بايد ميكردين . چرا براي همه توضيح ميدين ؟ اصلا به بقيه چه ربطي داره كه من واسه ي زندگيم چه تصميمي ميگيرم يا چرا به عروسي خودم نيومدم ؟

مامان نگاه عصبانيش و به من دوخت و گفت :

- هي هر چي من و بابات ملاحظه ي تو و شرايطت و ميكنيم هي بدتر ميشي ؟ فكر كردي كار خوبي كردي ؟ من دارم جواب تلفنارو ميدم كه حداقل آبرويي كه تو با اين كارت از ما بردي و بتونم يه جورايي برگردونم . اصلا فكر ميكني و كاري رو انجام ميدي ؟

ميدونستم بالاخره يه روز حرفاي مامان سر باز ميكنه . تا اينجا هم خيلي خودش و نگه داشته بود . بيشتر به خاطر بابا و خواهش هاش بود كه بهم چيزي نميگفت . توي چشماش نگاه كردم و گفتم :

- ازدواج خودم بود . بله رو خودم گفتم حالا هم ميخوام پس بگيرم همه چي و . . .

مامان ميون حرفم پريد و گفت :


romangram.com | @romangram_com