#موژان_من_پارت_104
سرم و بالا گرفتم . هيچي نميتونستم از توي صورتش بخونم . نه خوشحال بود نه ناراحت . سوگند گفت :
- اين يه هفته هم فرماليتست . وگرنه كي به همچين پسري جواب نه ميده ؟ دروغ ميگم زن عمو ؟
مامان كه هنوز از خواستگاري كردن رادمهر از من هيجان زده بود گفت :
- والا پسر خوبيه . از همه مهمتر اينكه پدر و مادر خوبي هم داره . ديگه داريم 3 ساله رفت و آمد ميكنيم . همه جوره ديگه ميشناسيمشون .
بابا نگاهي بهم كرد و گفت :
- تا نظر خود مُوژان چي باشه . من و مادرش كه تصميم گيرنده نيستيم .
عمو گفت :
- من 1 - 2 تا برخود كه ديدمش واقعا به نظرم پسر خوبي اومد .
سوگند دوباره گفت :
- حالا پسر خوبي كه هست چقدر به مُوژان مياد .
همه لبخندي زدن . نگاهم به احسان افتاد در سكوت شامش و ميخورد و نظري نميداد . بابا رو به احسان گفت :
- احسان جان عمو ما به كمك توام خيلي احتياج داريما . بالاخره دوست چندين و چند سالت بوده و تو بهتر ميشناسيش نظرت چيه ؟
romangram.com | @romangram_com