#موژان_من_پارت_102
- چرا انقدر تو زندگي من دخالت ميكني ؟ اصلا به تو چه . پات و از زندگيم بكش بيرون خودم ميدونم چه تصميمي بايد بگيرم و چيكار بايد بكنم . فهميدي ؟
سوگند پوزخندي زد و گفت :
- زندگيت مال خودت اختيارش و داري . راست ميگي ببخشيد ديگه نميام چشمات و به روي حقيقت باز كنم . ميذارم توي همين زندگي خودت دست و پا بزني .
در و باز كرد و رفت بيرون . روي تخت نشستم سرم و تو دستم گرفتم . دوست نداشتم با سوگند اينجوري حرف بزنم ولي از اينكه بين روياهاي شيريني كه واسه ي خودم و احسان ميساختم مدام دخالت ميكرد و رويام به كابوس تبديل ميكرد عصباني ميشدم .
با صداي زنگ در به خودم اومدم اين بايد احسان باشه . نگاهي توي آينه كردم و با تاخير از اتاق اومدم بيرون . احسان داشت به سمت پذيرايي ميرفت كه نگاهش به من افتاد . ايستاد لبخندي به لب آورد و گفت :
- به سلام مُوژان خانوم احوال شما .
دوباره همون نگاه گرم و مهربون هميشگي . باورم نميشد اين چهره ي معصوم بتونه كارايي كه سوگند بهم ميگفت و بكنه . بي اختيار لبخندي به روش زدم و گفتم :
- سلام . نيستي . ديگه تحويل نميگيري .
- من همه ي وقتم متعلق به توئه شما سراغ نميگيري .
با اين حرفش قند تو دلم آب شد . تعارفش كردم تا بره توي پذيرايي . بعد از سلام و احوال پرسي با همه نشست . كمي ديگه به حرف زدن گذشت كه با مامان ميز شام و چيديم و همه رو سر ميز دعوت كرديم . همه تو سكوت شام ميخوردن كه يهو سوگند سكوت و شكست و گفت :
- عمو راستي شنيدم دارين داماد دار ميشين . به خدا خيلي جوونين هنوز واسه داماد دار شدن .
همه خنديدن . " اَي سوگند مارمولك " ميدونستم از قصد جلوي احسان اين بحث و پيش كشيده تا عكس العملش و ببينه . احسان از همه جا بي خبر نگاهي به همه انداخت و رو به سوگند گفت :
romangram.com | @romangram_com