#موژان_من_پارت_100

- بله حق با شماست آقاي كياني .

قرار شد كه هفته ي ديگه سيما جون تماس بگيره و جواب مثبت يا منفيمون و بهشون بگيم . بالاخره حدوداي ساعت 9 بود كه عزم رفتن كردن . تعارفات مامان و بابا هم براي نگه داشتنشون براي شام هم بي نتيجه موند . خوشحال بودم كه شام نميمونن . چهره ي رادمهر و با اون پوزخندش نميتونستم ديگه تحمل كنم .

بعد از رفتن خانواده ي صبوري به اتاقم پناه بردم . براي چند ساعتي فارغ از فكر كردن در مورد احسان شدم . همش رفتار عجيب غريب و با حرص رادمهر جلوي چشمم ميومد . غلط نكنم اين امشب يه چيزيش بود . چون در كل پسر مودبي بود و هيچ وقت توهيني به كسي نميكرد ولي امشب عجيب شده بود !

من كه جوابم و از قبل ميدونستم فقط بايد دنبال بهونه اي براي رد كردن رادمهر ميگشتم .

فرداي اون روز مامان خبر داد كه براي شام خانواده ي عمو و همينطور احسان و دعوت كرده خونمون . خوشحال بودم و با جون و دل به مامان كمك كردم . ساعت 4 بود كه كارامون تموم شد . سريع دوش گرفتم و توي كمدم به دنبال لباس قشنگي براي امشب گشتم . شلوار لي سرمه اي تيره ام و پوشيدم همراه با بلوز بافت قرمز رنگ كه با سفيدي پوستم تركيب جالبي داشت . كمي آرايش كردم . موهام و روي شونه هام باز گذاشتم . از اتاقم بيرون رفتم و به انتظار مهمونا نشستم . خيلي وقت بود كه احسان و نديده بودم . اين مدت همش از اومدن به خونمون سر باز ميزد . البته هيچ وقت خونه نبود و وقتي هم نداشت . دائما يا شركت بود يا با دوستاش مسافرت و گردش بود . قبلا توي اين گردشا من و سوگندم باهاش همراه بوديم ولي خيلي وقت بود كه ديگه احسان مارو توي گردشاش شريك نميكرد . با اين كارش حسادت به دلم چنگ ميزد . همش تو اين فكر بودم كه با كي ميره و مياد ولي چاره اي جز تحمل نبود .

بالاخره زنگ در به صدا در اومد و اولين مهمونامون يعني عمو مهرداد و خانوادش رسيدن . همه توي پذيرايي نشستن و مشغول حرف زدن شدن . سوگند سرش و كنار گوشم آورد و گفت :

- بگو ببينم ديشب چي شد ؟ جون مُوژان هر چي رو جا بندازي الهي سوسك شي .

- كوفت ! همچين ميگه چه اتفاقي افتاد كه هر كي ندونه فكر ميكنه قرار بود همون ديشب بله رو هم بگم .

- من اگه جاي تو بودم كه اصلا ميگفتم همون ديشب عقدمم بكنن . خداييش رادمهر بد تيكه ايه . الهي تو گلوت گير كنه .

- حالا كي گفته من ميخوام بله رو بهش بگم ؟

سوگند جدي شد و گفت :

- مثلا چرا نبايد بگي ؟

romangram.com | @romangram_com