#مردی_که_میشناسم_پارت_235

تنها شدم تنها شدم تنها شدم تنها شدم

تنها نرو تنها نرو تنها نرو تنها نرو

سمیر خندید.

لبخندی روی لبهایش آمد با خنده ی سمیر... سمیر را در آغوشش بالا کشید و چرخی به دور خود زد: پر میکشی تا آسمون من خسته ی بی بال و پر...

سمیر دستش را به سمت دهانش آورد.

سرش را عقب کشید و با چشمکی ادامه داد: روزی که برگردی دگر از من نمیبینی اثر... روزی که برگردی دگر از من نمیبینی اثر... روزی که برگردی دگر از من نمیبینی اثر...

سمیر به صورتش چنگ انداخت. دست روی دست کوچک سمیر گذاشت: دوست دارم دوست دارم... قد تموم آدما... قد تموم عاشقا...

صدایش افتضاح بود و مطمئنا سمیر به صدای افتضاحش می خندید. دست سمیر را به دهانش برد و بین دندان هایش گاز زد که صدای فریاد سمیر با گریه ی بلندش همراه شد. چنان عربده می کشید که فکر کرد هر آن ممکن است سمیر زمین و زمان را با خبر کند. محکم گاز نگرفته بود اما پسرک با گریه فریاد می کشید. پسرک را از خود دور کرد: آخی عزیزم... چی شدی؟ بابایی چی شدی تو؟!

نادیا با عجله وارد شد. سمیری که بین دستانش بالا کشیده بود را به سمت نادیا گرفت و تقریبا فریاد زد: کجایی تو؟ خوبه گفتم زود برگرد.

نادیا پیش آمد. با عجله سمیر را در آغوش گرفت و به سینه فشرد. از اینکه سر نادیا فریاد کشیده بود دلگیر نزدیک شد. دستش را روی شانه ی نادیا گذاشت و به صورت سمیری که به آغوش مادر چنگ می زد خیره شد. سمیر با چشمان به اشک نشسته اش سر بلند کرد و به او چشم دوخت. لبخندی به روی سر پسرک زد و دستش را بلند کرد. موهای نامرتب پسرک را از روی پیشانی اش عقب زد.

نادیا سرش را به سمتش برگرداند. از این فاصله ی نزدیک به صورت نادیا خیره شد. موهای پخش شده روی صورت نادیا جلوی دیدش را گرفته بود. دستش را از شانه ی نادیا جدا کرد و موهای روی صورتش را کنار زد. نادیا لبخندی زد و سر به زیر انداخت و آرام تشکر کرد. لبخندی زد و زمزمه کرد: بیشتر مراقب پسرت باش.

در همین حین زنگ تلفن به صدا در آمد.

به سمت تلفنش که روی میز جلوی کاناپه قرارداشت قدم برداشت و نگاهش به خروجی ثابت ماند. حس کرد کسی خود را عقب کشید. زنگ تلفن بلندتر شد. با عجله دو قدم باقی مانده را طی کرد و گوشی را برداشت و با دیدن شماره ی ایران متعجب پلک زد. دستش با تردید روی نوار حرکت کرد و گوشی را به گوش چسباند: الو؟!

صدای وَلی در گوشی پیچید: طاهر...

از حرکت ایستاد. دستش که به کمرش بند کرده بود پایین افتاد. چشمش به سمت دستبند روی مچش کشیده شد. آب دهانش را به سختی فرو داد.

-:طاهر اونجایی؟

نفس عمیقی کشید و گیج پاسخ داد: آره...

وَلی با تردید گفت: مزاحم شدم؟

بعد از پنج سال زنگ زده بود بگوید مزاحم شده است؟ قبل از آن هر از گاهی زنگ می زد. مزاحم نبود. گاهی نصف شبی زنگ میزد. گاهی هفته ها خبری نمی شد و گاهی هر روز زنگ می زد. حال بعد از پنج سال زنگ زده بود و می پرسید مزاحم شده است؟!

لب هایش را تر کرد: برای چی زنگ زدی وَلی؟

آخرین بار که این نام را به زبان آورده بود را به خاطر نداشت. اما هر روز بارها آن را در ذهن مرور میکرد.

romangram.com | @romangram_com