#مردی_که_میشناسم_پارت_199

خود را جلو کشید و گفت: من هیشکی و نمیشناسما...

طاهر خندید و به سمتش برگشت: منصور و خانمش و که میشناسی. محمدرضا و مریم خانم هم دانشگاهی های من و بابات بودن.

وَلی دست دور گردنش انداخت: اون موقع تو اصلا نبودی.

سرش را بلند کرد و لب ورچید: اِ... بابا...

همه خندیدند و نگاهش به طاهر افتاد که خیره بود. نگاه طاهر را دنبال کرد و به عمه ویدایش که دورتر از همه، جلوی آشپزخانه ایستاده بود رسید. تمام شادی اش از وجودش پر کشید.

***

به چشمان عسلی که با ناراحتی تماشایش میکردند خیره شد. ابروان خوش فرمش حس درونش را به نمایش گذاشته بود.

بهادر به شانه اش زد: کادو میخوای یا کیک؟

خندید: رد کنین بیاد ببینم چی خریدین...

وَلی با کیک گردی برگشت و در حال روی میز گذاشتنش گفت: کادو کجا بود؟ واسه مرد به این گندگی تولد گرفتیم تازه کادو هم میخواد.

بهادر نوک انگشتانش را جمع کرد و بوسید: قربون آدم چیز فهم.

به طرح کیک غرق شده در خامه خیره شد. سر برداشت... مطمئنا کار دخترک روبرویش بود که حال دست به سینه تماشایش میکرد. تا لحظه ی ورودشان حالش خوب بود. اما بعد از آن... متعجب از ابروان گره خورده اش دست به جیب برد. باید دلیل این حالش را میپرسید. با نیافتن گوشی اش به خاطر آورد گوشی اش را در جیب پالتویش جا گذاشته است. خود را عقب کشید و نگاهی به اطراف انداخت که وَلی آهسته پرسید: دنبال چی میگردی؟

-:پالتوم. ندیدیش؟

وَلی اشاره ای به راهرو زد: گذاشتمش تو اتاقم.

از جا بلند شد: گوشیم مونده تو جیبم.

وارد راهرو شد. از جلوی سرویس میگذشت که هق هقی به گوشش رسید. قدمی که به سمت اتاق وَلی برداشته بود را عقب کرد و جلوی در گوش سپرد. مطمئنا صدای گریه بود.

با تردید سعی کرد به ذهنش فشار بیاورد چه کسی می تواند در سرویس باشد. مریم و بیتا که در پذیرایی بودند. مستانه هم با خشم روبرویش نشسته بود. ویدا؟ چرا باید گریه میکرد؟

چرا باید این چنین در این مهمانی در سرویس اشک می ریخت. منتظر ماند تا بالاخره صدای شیر آب بلند شد. به دیوار روبروی سرویس تکیه زد و دست به سینه منتظر ماند. ویدا به محض پایین کشیدن دستگیره و باز کردن در با دیدنش وحشت زده عقب کشید. تکیه اش را از دیوار برداشت و منتظر ماند. ویدا سر به زیر انداخته و بیرون آمد. قدمی جلو گذاشت و به ویدای سر به زیر خیره شد: چرا گریه میکردی؟

ویدا روسری خوش طرحش را جلو کشید تا صورتش را پنهان کند و زمزمه کرد: چه گریه ای؟

-:نفهمم باید برم بمیرم.

ویدا با تردید سر بلند کرد. خیره ی چشمانش شد. گوشه ی لبهایش بالا رفت و قطره اشکی از چشمش سرازیر شد. دست بلند کرد تا اشک روی گونه ی ویدا را پاک کند که دستش در چند سانتی صورت او متوقف شد. هرگز ویدا را لمس نکرده بود. هرگز حتی گوشه ی لباسش را هم نگرفته بود. کمی عقب کشید و دست پایین انداخت: چرا گریه میکردی؟ چیزی شده؟

romangram.com | @romangram_com