#مردی_که_میشناسم_پارت_191

لبخند تلخی به لب نشاند: عمت شوهر کرد. خبرش یه سال بعد رسید وقتی داشتم با خیال راحت افتتاحیه رستورانم و جشن میگرفتم.

مستانه دستش را روی دست او گذاشت و فشرد.

به قفل دستانشان خیره شد و گفت: از وقتی به دنیا اومده بودی اون بدترین اتفاق زندگیم بود که می افتاد. تو با خودت برام خوش یمنی آورده بودی برام... بعد از به دنیا اومدنت مثل اینکه درای زندگی به روم باز شده بود.

لبخندی روی لبهای مستانه نشست. دست پیش برد. پتویی که از روی شانه هایش سُر خورده بود را بالا کشید و در حال مرتب کردنش گفت: سرما خوردی... حالت بد میشه.

مستانه سکوت کرد و وقتی سکوت طاهر ادامه دار شد گفت: بعدش...

طاهر خندید. سرش را خم کرد و گونه اش را روی سر مستانه گذاشت و دخترک را در آغوشش بالاتر کشید: خودم و غرق کار کردم... میخواستم تلافی کنم. میخواستم یکاری کنم ویدا بارها از اینکه اینطوری قالم گذاشت پشیمون بشه. میخواستم بفهمه خیلی اشتباه کرده. اونقدر عصبانی بودم و سعی میکردم آروم باشم که فقط منتظر یه حرکت بودم تا منفجر بشم. با همه ی اطرافیانم خشن برخورد میکردم. حوصله هیچکس و نداشتم. اونقدر کار میکردم که از خستگی بیهوش بشم تا خبر مرگ لیلا رو شنیدم. خیلی دلم میخواست بیام... باشم. اون لحظه تنها کسی که جلوی چشمام بود تو بودی. نگرانت بودم... اونقدری که حتی به برگشتن و زندان رفتن این ورم فکر کردم. اونقدری نگرانت بودم که به وَلی فکر نمیکردم.

فشار دست مستانه روی دستش بیشتر شد.

لبهایش را تر کرد: تو همیشه برام عزیز بودی. اونقدری عزیز هستی که خودمم نمیدونم چطوری دوست دارم مستانه... تو مستی و خوشی زندگی منی. همیشه بودی... درست از وقتی که فهمیدم وجود داری. درست از وقتی که توی بغلم بهم لبخند زدی. همیشه فکر میکردم دخترمی...

مستانه سر عقب کشید و باعث شد سر طاهر در گودالی تو خالی کمی پایین برود و به سرعت خود را جمع و جور کند و به صورت دخترکی که با لبهای ورچیده شده از بین دندان های قفل شده اش می نالید خیره شود.

مستانه گفت: من دخترت نیستم.

خندید. مستانه را به سرجایش برگرداند و دوباره سرش را به همان حالت قرار داد و گفت: میدونم نیستی. میدونم حسی که بهت دارم خیلی بیشتر از حس یه پدر به فرزندشه. میدونم خیلی وست دارم و نباید داشته باشم اما من همیشه همینقدر دوست داشتم. فراتر از اونی که فکر میکردم.

-:منم دوست دارم. خیلی خیلی دوست دارم.

آرامتر ادامه داد: عاشقتم.

دستش را روی بازوی مستانه به حرکت در آورد: حالا که ساجده نیست. حالا که تنهام... نمیدونم باید چیکار کنم مستانه.

کمی فاصله گرفت: نمیدونم چطوری باید بخاطر تو با دنیا مبارزه کنم.

دخترک به چشمانش زل زد. چند لحظه بعد قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد.

دست بلند کرد. اشک روی گونه های مستانه را کنار زد: اینکه بخوام برم به بابات از تو بگم الان برام سخته. الان که دیگه هیچکس و ندارم. الان که دیگه بابات تنها خانوادمه. توانش و ندارم برم از تو بگم مستانه.

مستانه اشک هایش را با نوک انگشتان ظریفش پاک کرد: من میگم.

با تاکید گفت: قبلا بهش گفتم.

موهای پخش شده ی روی صورتش را کنار زد: میدونم.

مستانه با جدیت گفت: اگه بری باهات میام. نمیخوام بری.

romangram.com | @romangram_com