#من_پلیسم_پارت_110
دستشو کرد تو موهاشو کلافه گفت:دارم کج میشم.دلم نمیخواد کج بشم.تو بد وضعی گیر کردم.خدایا...
چی میگفت هی کج بشم کج نشم؟من که نفهمیدم!
آروم و پاورچین پاورچین از اتاق رفتم بیرون.وقتی توی تختم خزیدم رفتم تو فکر.میخواستم به موقعیتی که الان توش هستیم فکر کنم ولی نمیدونم چرا فکرم رفت سمت یه مرد جذاب چشم و ابرو مشکی خوشتیپ مغرور و بدجنس خلافکار!!!...آره ...فربد!!!
چرا بهش فکر میکردم.چرا تا با خودم خلوت میکردم اون میومد تو ذهنم؟صداش تو گوشم میپیچه.چه صدای بم و گیرایی!
هی من به این مامانم گفتم نذار من آفتاب مهتاب ندیده بشمــــا.گوش نکرد.حالا تا یه مرد خوشگل دیدم سریع بهش فکر میکنم.
ولی اینم نمیشه آخه!!!امیرم خوشگله.تازه از فربد هیکلی تر و خوش استیل تره!سروان عسگری هم هست.اون چشم قشنگه.از وقتی تغیرر چهره داده و ریشاشو زده خوشگلیش بیشتر معلومه...
هیـــــــع!!من چه خیره سری شدم!!!!!راجع به خوشگلی مردا نظر میدم!
بازم با فکر فربد خوابم برد.مرد بدجنس و بیرحمی که آدمارو واسه فروش سلاخی میکرد!
کم کم داشتیم به عید نزدیک میشدیم.اولین عیدی که پیش مامان و بابا نبودم.اصلا ازشون خبر نداشتم.اولین عیدی که من به عنوان شیوا قرار بود کنار سفره هفت سین باشم.
زمان به سرعت سپری شد و من به کمک الهه و امیر تونستم خیلی از دخترارو ملتفت قضیه بکنم.فقط یه هفت هشت نفری بودن که بدجور دلشون میخواست برن پیش شیوخ.با دخترا قرارامونو گذاشته بودیم و همه منتظر من بودن تا از زیر زبون فربد حرف بکشم.
گردنبند مارمولکی عزیزم از گردنم جدا نمیشد.اونروز آخرین برفای زمستون میبارید که تصمیم گرفتم ریسک کنم و برم پیش فربد.امیر به شدت مخالف نقشه ام بود ولی من میخواستم هر چه زودتر از این وضعیت دوگانه خلاص بشم.
وقتی از امیر پرسیدم سرهنگ موافقت کرده یا نه،با قیافه سرخ شده از عصبانیت و دلخوری مشهود توی صداش گف:اره.موافقه.ولی من .....
با اشاره صورت بهش فهموندم حرفی نزنه که مارمولک عزیزم فیلم میگیره.من موندم این مارکولکه مگه چند گیگ جا داره که این همه فیلم میگیره و آخ نمیگه!!!
امیر با نارضایتی منو رسوند دم قرارم با فربد.همون باغی که توش اسکی کردیم.وای که چقدر خوش گذشت!!(تو ماموریته ها!فکر نکنین اومده ماه عسل!)
پیاده شدم و یه راست رفتم تو سالن که فربد با روی باز و چشمایی که برق میزد ازم استقبال کرد.وقتی یه قهوه شیرین خوشمزه نوش جان کردیم به فربد با ناز گفتم:فربــــد!
بیچاره چشاش اندازه نعلبکی گشاد شد!-جانم؟
-میخوام باهات حرف بزنم.خصوصی!
رو کلمه خصوصی تاکید کردم.نمیدونستم این ره که میروم به کجاستان است!خدا خدا میکردم نقشه ام بگیره.
فربد هم که هنگ کرده بود بلند شد و دستمو گرفت و برد به سمت اتاقای بالا.
romangram.com | @romangram_com