#کما_پارت_66
با تعجب چشمامو باز کردم ، اولین چیزی که به چشمم خورد مامان بود که دم در یه اتاق کاملا سفید که شبیه به بیمارستان بود داشت با صدای بلند پرستارا رو صدا می کرد .
یه دفه چند تا پرستار با دکتر ریختن داخل اتاق ، یه پرستاره تا چشمش به من خورد داد زد :
آقای دکتر بهوش اومدن ، ببینید چشماشو باز کرده .
دکتر سریع شروع به معایناتی که باهاشون کم و بیش آشنایی داشتم کرد ، بعد از چند دقیقه چکاپ کامل دکتر شروع به پرسیدن سوال کرد :
خب جناب اسم شما چیه ؟
بهراد .
فامیلیت چیه ؟
یگانه .
چند سالته ؟
دیگه کفرم دراومد و با حرص گفتم :
ببینید آقای دکتر من هیچیم نیست و کاملا عقلم سرجاشه بنده بهراد یگانه 29 ساله فارغ التحصیل رشته مغز و اعصاب داشنگاه شهید بهشتی ... فقط نمی دونم اینجا چیکار می کنم ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
دکتر لبخندی زد و گفت :
خوبه پس همه چیز یادتونه ... پس حتما اتفاقی که باعث شده شما نزدیک 2 ماه در حالت کما به سر ببرید هم باید یادتون باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خشکم زد ، دو ماه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
خوب فکر کردم ، من به سمیرا شک کردم ، دوستم بهم خبر داد ، رفتم داخل خونش ، با یه پسر دیدمش ،
عصبانی شدم ، شماره پلیسو گرفتم ، یه دفه پشت سرم داغ شد و ... و ... و ااااااااااااه چرا دیگه مغزم خالیه ؟؟؟!!!!!!
چرا دیگه هیچی تو ذهنم نیست ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
حس بدی داشتم ، با سردرگمی رو به دکتر گفتم :
دکتر چه اتفاقی برای من افتاده ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
به موقش می فهمی فعلا استراحت کن .
بعدم لبخندی زد و رفت ، همین ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
خواستم سرمو تکون بدم که متوجه سنگینی غیر عادی سرم شدم ، مغزم یه حالت کرختی داشت .
romangram.com | @romangram_com