#کما_پارت_62


ایشون چه نسبتی با شما دارن ؟

اوممممممممممم ... چیزه ... اااااااا ... برادرم هستن .

یه دفه یکی از مامورا با صدای بلندی گفت :

ستوان زود بیاید اینجا!

همه به اون سمتی که می گفت رفتیم ، چی می دیدم !!!!!!!!!

وای خدای من !

خدایا بزرگیتو شـــــــــــــکر !

یه تیکه خیلی کوچیک از گلدون که اندازه یه بند انگشت بود زیر پایه میز افتاده بود کنارش هم یه قطره خون افتاده بود .

ستوان با صدای خشنی رو به سمیرا گفت :

برای این چه توضیحی دارید خانم ؟

سمیرا شوکه شده سر جاش خشک شده بود .

هم سمیرا هم اون پسره بازداشت شدن و بردنشون کلانتری .

دلم هوای دانشگاه رو کرده بود ، از بهراد خداحافظی کردم و چشمامو بستم .

با صدای همهمه چشمامو باز کردم ، روبروی درب دانشگاه بودم ، وارد شدم .

رفتم ساختمون کشاورزی ، با عاطفه اینجا کلی خاطره داشتم .

به دونه دونه کلاس ها سرک کشیدم .

به یه کلاس که رسیدم دیدم بیشتر بچه ها آشنا هستن و بینشون فاطی هم به چشم می خورد .

معلوم بود داشتن غیبت می کردن از قیافه هاشون مشخص بود .

فاطی گفت :

امیدوارم دیگه هیچ وقت به هوش نیاد دختره ی خودشیرین مغرور خودخواه .

سرابی از اون طرف با قیافه کینه توزانه ای گفت :

موافقم ، دختره ی عقب افتاده انگار از پشت کوه اومده بود ، سه ساله دانشجو شده هنوز انگار توی دوران دبیرستانش مونده !

romangram.com | @romangram_com