#کما_پارت_51


مرده که اسمش امیر بود در آغوش بابا فرو رفت ، همدیگه رو محکم و مردونه بغل کردن ، از آغوش هم که بیرون اومدن امیر لبخندشو هنوز حفظ کرده بود ، چند بار مردونه به کمر بابا زد و رو به مرد پشت میز که فکش افتاده بود کف زمین گفت :

من خودم هرگونه مشکل که مربوط به سرهنگ باشه رو حل می کنم ...

مرده با تعجب گفت :

ایشون مگه سرهنگ هستن ؟

بله .

مرده از بابا کلی عذر خواهی کرد و خلاصه بابای سرهنگ خودم رفت به اتاق سرهنگ امیر ...

امیر وقتی جریانو شنید خیلی متاثر شد و بعد از کمی فکر کردن گفت :

والا من که به عقلم نمی رسه که این کار ممکنه توسط کی انجام شده باشه چون دختر تو هیچ گونه پیشینه ی منفی ای نداره و اینکه به نظر نمی رسه با شخص خاصی هم دشمن باشه ولی این تصادف هم به شدت مشکوک هست و اصلا به ذهن نمی رسه که اتفاقی بوده باشه چون اگر اتفاقی بود و اون آدم ها هم می ترسیدن همون لحظه فرار می کردن ولی چه دلیلی داره که بعد از تصادف حنانه رو بردارن و ببرن بندازن یه خاکی توی حومه شهر ...خیلی عجیبه ... من یه روانشناس می شناسم تخصصش در همین زمینه هست یعنی توی باز کردن قفل این ماجرا می تونه کمک کنه...

بابا سریع آدرس روانشناس رو گرفت و بعد از خداحافظی با امیر سوار ماشین شد و به سمت مطب دکتر راه افتاد و من هم به دنبالش رفتم ...

آقای دکتر دختر من هیچ گونه فعالیت سیاسی یا عضو گروهک خاصی نبوده و توی کل زندگیش همیشه راه درست رو رفته و اصلا با شخص خاصی هم دشمنی نداشت ... خیلی عجیبه که حدس های مختلفی زده میشه ولی هنوز دلیل اصلی این تصادف مشخص نیست واین تصادف برای همه به شدت مشکوکه ...

دکتر کمی مکث کرد و گفت :

چاییتون سرد شد جناب شکیبا ...

بابا تشکری کرد و با برداشتن قند آروم شروع به نوشیدن چایی کرد ...

دکتر از جاش بلند شد و دستاشو توی جیب هاش فرو برد و همونطور که قدم می زد گفت :

معمولا یک فرد وقتی بار کجش به مقصد نمی رسه دنبال یک مقصر می گرده و وقتی هم اون مقصر رو پیدا می کنه به دنبال انتقام می ره و ...

ممکنه اون مقصر شما باشید که توی این چندین سال کاریتون نزاشتید خیلی از مجرمین و خلافکار ها بار کجشون به مقصد برسه و این تصادف هم یک جور انتقام بوده باشه ...

سریع چشمامو بستم و بیمارستونو تصور کردم ... چشمامو که باز کردم روبروی اتاقم بودم ، وارد اتاقم شدم بالای سر جسمی که دیگه الان هیچ تعلقی به من نداشت ولی یه دوره ای رو باهاش همراه بودم وایسادم ، چند دقیقه فقط خیره نگاه کردم بعد آروم شروع کردم با جسمم حرف زدن :

یادمه جفتمون کوچیک بودیم و تازه اول دبستان درس می خوندیم ... هیچکس اون اوایل نمی دونست من مامان ندارم ولی بعد از چند ماه همه ی کلاس فهمیده بودن ... اون روزی که دیگه همه فهمیده بودن رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ...

بغض گلومو مالش می داد ، دستمو بردم سمت گردنم از مقعنم رد شدم و مماس گذاشتم روی گلوم ولی باز هم هق هقم امونمو بریده بود ...

به زور ادامه دادم :

زنگ تفریح مثل همیشه دویدم سمت حیاط ... داشتن برای بالا بلندی یار کشی می کردن ...

لرز به تمام جونم افتاده بود ، نفهمیدم کی و چجوری اشکام از روی گونه های لغزید و روی مقنعم افتاد ... حس می کردم نفسم بالا نمیاد دست لرزونمو به سمت جسمم بردم ولی وسط راه یه دفه نمی دونم چجوری زانوهام سست شد و نزدیک بود بیفتم که یه دفه یه دست پشت کمرم قرار گرفت و از افتادنم مانع شد ...

romangram.com | @romangram_com