#خیانتکار_عاشق_پارت_298
قلبم می خواست قبولش کنه چون هیچ ریا و دروغی توشون حس نمی کردم.
دست راستش رو جلوی صورتم گذاشت و مشتش رو باز کرد...
با دیدنه گردنبنده توی دستش، لبخندم محو شد...
یه گردنبند طلایی زنجیر ظریف بود که پلاکش یه قلب بود به رنگه قرمز آتشین و دورش حصارایی به رنگه طلایی بودن.
زیبایی و درخشش، نفس گیر بود!
گردنبند رو از دستش گرفتم و توی مشت هیجان زدم فشار دادم....
چشام و بستم و به قلب ناآرومم نزدیکش کردم.
آرامشه خاصی که درونش نهفته شده بود رو حس می کردم.
_این گردنبند رو خودت خریدی؟
کوتاه گفت_نه، یادگاری از زنیه که قلبم و شکسته...!
ناگهان نفس توی سینم حبس شد و مشتم سست شد.
با بغضی که ناگهان مهمون ناخونده ی گلوم شده بود، گفتم
_چرا به من می دیش؟
_چون به همون اندازه که از اون نفرت دارم، تو رو دوست دارم.!
انگار حرفی که مدت ها منتظرش بودم رو نشنیدم، چون بدون مکث پرسیدم_اون زن کی بود؟
_کسی که چهرش و یادم نمیاد، اما بدجور بهم صدمه زده، ویرانگری که سال ها پیش زخم زده و جاش مونده و هنوز درد می کنه.
از شنیدن حرف هاش قلبم به تپش دراومد، استرس تموم وجودم رو گرفت.
نگاه غمگینش قلبم رو فشرد، بدون اینکه نگاهم کنه رو کرد سمت آب و به آرومی اما لحنی جدی گفت:
_منو آندره و رابرت برادر ناتنی هستیم اینو می دونی؛ مادرشون همسر دوم پدرمه.
پدرم فرمانده ی یه پادگان مرزی بود و توی اون پادگان اطلاعات مهم کشوری و لشکری نگهداری می شد و دشمن های زیادی دنبال اون اطلاعات بودن، اما تدابیر امنیتی بالا بود و جاسوس ها به هیچ طریقی نمی تونستند نفوذ کنن، یه روز که پدرم برای گشت به بیرون از پادگان می ره، به یه دختره نیمه جون، آواره برمی خوره...
به روایت خودش از دسته چند تا قاچاقی مرزی فرار کرده بود، پدرم دلش براش می سوزه و به پادگان میاره تا بتونه سره فرصت جائی برای اقامتش پیدا کنه، اما اون دختر با توانایی هاش در حلیه گری اونجا موندگار می شه و با تزویر و فریب به پدرم نزدیک می شه...
در نهایت پدرم عاشقش می شه و تصمیم می گیره هم به اون و هم به قلب خودش فرصتی برای عاشقی بده.
اون زن به حدی زیبا و جذاب و خاص بود که یه فرمانده نظامی حاضر شد با شرایطه خاصه نامشخص بودن، هویت و ریشش به عنوان همسر و عشقش بپذیرتش.!
انگشتاش رو از بین انگشتام باز کرد و مشت کرد، جوری که رگ های دستش به وضوح بیرون زدن، عصبانیتش رو می تونستم از چهرش بخونم...
_اونا ازدواج کردن و تو همون پادگان زندگی می کردن، تا اینکه...
romangram.com | @romangram_com