#خیانتکار_عاشق_پارت_291


سارا خندید و گفت

_آفرین ماری حق اون حرف دیشب شو گرفتی و آفرین به خواهر گلم که باعث شدی سرم یه استراحتی بکنه، عین رادیو زر می زنه نمی زاره استراحت کنم.

اسما در حالی که ازم دور می شد و بازوش رو می مالید گفت

_خوبه خودت بودی تا پیدا شدن خبرمرگشون هی رژه می رفتی.

سارا خفه شو بزار بکپمی نثارش کرد و پتو رو روی سرش کشید.

خوب رو تخت رابرت جا خوش کرده بود.!

با جدیت رو کردم سمت اسما و گفتم

_بیا اینجا!

به سمتم اومد و سوالی بهم نگاه کرد تا حرفم رو بزنم،

آهسته گفتم:

_اینجا شنود داره؟

_دیگه انقدرم روانی نیستن تو چادر شنود بزارن.

_خوبه.!

روی صندلی نشستم و اسما هم روی صندلی کناریم نشست.

آرنجم و روی میز گذاشتم و دستم و به صورتم کشیدم.

_قیافت ترسناک شده.!

پوزخندی زدم و گفتم

_نبودی ببینی که وقتی تو دستم اسلحه بود، چقدر ترسناک شده بودم.!

نگاهش از شیطنت خالی شد و با جدیت و همینطور نگرانی دستش و روی شونم گذاشت

_برای کار هایی که مجبور به انجامشون شدی، ناراحت نباش.

پوزخندم محو شد، اما غمم و نتونستم از بین ببرم...

_اونجا چه اتفاقی افتاد؟

_اتفاقاتی افتاد که من مجبور شدم از جلد یه پرستار ساده و احمق و دست و پا چلفتی بیرون بیام و مثل یه جاسوس باتجربه و ماهر جونش و نجات بدم.

با دستش شونم رو ماساژ داد و گفت_همش اتفاقی بود، بیا امیدوار باشیم رایان راینر بهت شک نکرده باشه...

حرفش تموم نشده بود، که چادر کنار زده شد و دو تا سرباز اسلحه به دست داخل شدن، اسما با تعجبی پنهان نشدنی گفت_چیزی شده؟

romangram.com | @romangram_com