#خیانتکار_عاشق_پارت_288
_چرا به خاطرم آدم کشتی؟
اونم نه یه بار، چندین بار... می دونم بخاطرم گریه می کنی و ناراحت می شی و درد می کشی؛ چرا؟
اخمامو کشیدم تو هم.
انگار تمام چیزهایی که سعی در مخفی کردنشون داشتم رو آشکارا می دید و حس می کرد، اما غرورم برام مهم تر بود
_تو هم امروز به جای من و به خاطر من تیر خوردی، چرا؟
قبل از اینکه حرفی بزنه، با لحنی که سعی می کردم اندوهش رو نشون ندم، ادامه دادم
_می دونم... خودم می دونم؛ چون نسبت بهم احساس دین و مسئولیت می کردی نجاتم دادی!
به آهستگی گفت:
_نه
_نه؟
_نه!
_پس چی؟
اخماشو کشید تو هم، می دونستم با خودش درگیره، چقدر این عوضی مغرور و بی احساسه!
_چون بهت مدیونم؛ از دو لحاظ...
آخرش هم همونی که خودم گفتم شد.!
پوزخندی زدم و گفتم:
_ معلومه که مدیونی؛ ولی بیشتر از دو بار، چون فقط دوبار جونت و نجات دادم.
بخاطرت آدم کشتم، کلی اضطراب و نگرانی رو تحمل کردم، درد کشیدم و جونم رو به خطر انداختم.
با بی تفاوتی حرص درآری گفت:
_این که شد یه لحاظ...
عصبی نگاهش کردم، شوخی نمی کرد.
نمی فهمیدم خر بود یا خودش رو به خریت می زد؟!
_حقت بود بزارم...
پرید میون حرفم و گفت
_اینایی که گفتی از لحاظ جسمین پس منم...
romangram.com | @romangram_com