#خیانتکار_عاشق_پارت_286
_خسته ای؟
_نه، ولی خیلی ترسیدم، فکر کردم مردی!
با تمسخر گفت:
_کدوم ابلهی با تیر توی بازو می میره که من دومیش باشم؟ همون چند ثانیه ای که بیهوش شدم، مایه ی ننگه.!
با دست بهم اشاره کرد که بیام جلو
بهش نزدیک شدم، به حالت نشسته به سنگ تکیه داده بود
با دسته سالمش، دستم رو گرفت و سرمو رو پاش گذاشت
_کمی استراحت کن، اگه پیدامون نکردن آتیش درس می کنیم
بلافاصله گفتم:
_نه نمی خواد... من خسته نیستم، الان می رم دنبال چوب
خواستم بلند شم که گرفتم و سرم و روی پاش گذاشت.
ندای درونم جونه کشداری گفت که مرگی نثارش کردم
و نفسی از سره آسودگی کشیدم.
مهم الانه که زندست و حالش خوب می شه
با نوازش دستش لای موهام و پشت بندش صدای آرام بخشش که توی گوشم پیچید، تموم نگرانیام به یک باره تموم شدن_تانیا؟
با نگرانی گفتم:
_زخمات درد می کنن؟
_احساس می کنم تو از من بدتری
دستی به پوستم کشیدم و بلند شدم
_من خوبم؛ نگران نباش.!
_به خاطر من توی موقعیت های بد زیادی قرار گرفتی، دوست نداشتم هیچوقت و تحت هیچ شرایطی اسلحه رو توی دستات ببینم...
آهی کشید و ادامه داد
_ولی انگار هر چقدر بیشتر بخوام مراقبت باشم، بیشتر تو خطر می اندازمت...
از لحن اندوهگینش، قلبش به درد اومد
کاش می تونستم احساس مسئولیتی رو که در صداش حس می کردم و نادیده بگیرم؛ کاش می تونستم بدون توجه به موقعیتمون بغلش کنم و فکر کنم دوسم داره...!
romangram.com | @romangram_com