#خیانتکار_عاشق_پارت_282


پوزخندی گوشه ی لب هام نقش بست و گریه های مصنوعیم رو فراموش کردم

ذهنم فقط روی یک حقیقت چرخید:

اون نظامیه و مامور، حتی اگه بخاطر من اون عوضی رو ول کنه باز هم جفتمون کشته می شیم، اگه فرار کنه من کشته می شم و یه جاسوس یا خلافکار از چنگش در می ره...

قطره اشک واقعی ای از گوشه ی چشمم سرازیر شد.

نگاهش روی قطره اشکم متوقف شد و رو به مرد داد زد

_تو که عرضه ندادی با پونزده نفر یه نفرو بگیری، غلط می کنی یه دختر رو تهدید می کنی.!

_خفه شو تا بی خیال افراد و محمولم نشدم و همینجا نکشتمت.!

خونسردانه گفت

_باشه؛ اگه می تونی عجله کن و انقد حوصلم و سر نبر.!

از عصبانیت و حواس پرتیش استفاده کردم و دست برد زیره روپوشم و اسلحم و درآوردم، لگده محکمی به جای استراتژیک مردی که گروگانم گرفته بود زدم و با اسلحم به صورتش زدم، بار هم خیلی سریع جامون رو عوض کردم و اسلحه رو روی شقیقش فشار دادم و روبروی مردای کنارم با مرد به عقب رفتم.

رایان متعجب بهم نگاه می کرد اما وقتی برای تجزیه و تحلیل حرکات و مهارتم نداشت.

با یه تیر حساب شده به یکی ازشون رو که لباس ارتشی پوشیده بود، تیر زد.

اما هنوز هم با دو تا گروگان شیش نفر ازشون مونده بود.

مردها اسلحشون و به سمتمون گرفتن.

مردی که گروگانم بود، با ابزاری که نفهمیدم چطور تو دهنش رفت، خواست سوت بزنه که محکم تو صورتش کوببدم.

رو به رایان داد زدم_باید بریم ممکنه بقیشون بیان

رایان لگدی به پایه گروگانش زد

یکیشون به سمتم هجوم آورد که خیلی سریع با اسلحه بهش زد و توی چند قدمیم سقوط کرد

با استفاده از شوک و حواس پرتیشون با شلیک دو گلوله به کمر گروگان و یکی به سره اون یکی مرد، رهاشون کرد.

همزمان با حمله ی یکی ازشون اسلحش به اون طرف افتاد و مرد اسلحه ی اونی که مرده بود و به سمتش گرفت

از شوک دراومدم و بدون درنگ تیری به گروگانم زدم و هدف گیری کردم اما تیر به پای اون مرد خورد و رایان با چابکی ضربه ای به سرش زد که بی هوش شد.

فهمیدم که یکیشون رو زنده می خواد

دستامو به زانوهام گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.

رایان نفسی تازه کرد و بلند شد، در یک لحظه نگاهش به جنازه ها افتاد، رد نگاهش رو دنبال کردم، یکیشون نبود... قلبم توی سینم فرو ریخت.!

و اسلحم رو بی هدف بالا گرفتم، در همین لحظه تیری از اسلحه ی مردی که فرار کرده بود به سمتم شلیک شد... انگار که زمان متوقف شد، من موندم و مرگی که فاصله ای باهام نداشت، چشم هام و بستم و دستم دوره اسلحه شل شد، با صدای برخورد جسمی به زمین سرد، چشم هام و باز کردم و ماشه رو کشیدم

romangram.com | @romangram_com