#خیانتکار_عاشق_پارت_280


آروم با نوک انگشت به خون زدم؛ لخته نشده بود و تازه بود.

خداخدا می کردم خون رایان نباشه، با کمی دقت روی خاک و خون ها اثره کشیدگی جسمی روی خاک به چشم می خورد

نور چراغ قوه رو زیاد کردم و با دقت به سمت مسیر خاک و خون رفتم

تا به پشت سنگ رسیدم، دستم و جلوی دهنم مشت کردم و به جنازه ها نزدیک شدم، جنازه ی دو مرد سیاه پوش، از نفوذیایی که مهمات و آتش زده بودن نبودن، چون اونا با لباس نظامی نفوذ کرده بودن...

باید از گروه پشتیبان باشن، کسایی که در حین درگیری مردن و همکارهاشون فرصت نکردن جنازشون و خاک کنن یا با خودشون ببرن

با تاسف نگاهشون کردم و زمزمه کردم:

عاقبت یه جاسوس که بهتر از این نمیشه

پس ممکنه رایان سالم باشه؛ با صدای تیر اندازی صاف ایستادم و گوش تیز کردم تا جهت صدا و مبدأ رو تشخیص بدم.!

دست توی لباس یکی از مردا کشیدم و اسلحه شو درآوردم، پوزخندی زدم و زمزمه کردم:

بازم یکی دیگه...!

به سمت چپ دویدم، اسلحه رو چک کردم خشابش پر بود، انگار فرصت نکرده بود از خودش دفاع کنه.

آروم توی تاریکی راه می رفتم، نزدیک ساعت چهار و نیم صبح بود و هوا داشت کم کم روشن می شد.

دیگه نیازی به چراغ قوه نداشتم، چون چشمام به تاریکی و نور کم عادت کرده بودن.

به سمت صدای تیر اندازی رفتم، سعی کردم آروم و محتاط باشم

صدای شلیک دوباره اومد و فهمیدم مسیری که می رم درسته، امیدوار بودم بقیه هم این صدا ها رو بشنون اسلحم و از توی چاک روپوشم به سمته جیب شلوارم بردم و جاسازیش کردم، دکمه های جلوی روپوشم رو بستم و جلوتر رفتم.

از پشت بوته ها نگاهی به صحنه ی جلوم انداختم؛ رایان با لباس های خاکی و پاره پوره اسلحشو روی مغزه مردی که انگار گروگانش بود، گذاشته بود و روبروش پنج تا مرد مسلح بودن که چهار تاشون با لباس مشکی و یکی دیگه با لباس نظامی اسلحه رو به سمتش گرفته بودن و جنازه ی یکی ازشون رو زمین بی حرکت بود و یکی دیگه هم بازوشو سفت گرفته بود و فحش می داد.

مردی که گروگان رایان بود، احتمالا سردستشون بود وگرنه حین عملیات هیچ تبصره و قانونی برای رحم کردن وجود نداشت.

به آرومی دستم رو به سمت روپوشم بردم تا بتونم پوشش بدم، چون اونا هرگز اجازه نمی داد فرار کنه،

حتی با سردسته شون.!

تا حده امکان نباید هیچ جاسوسی زنده به زندان می رفت، پس اونا اگه نتونن نجاتش بدن طبقه قوانین می کشنش.

قبله اینکه دستم به اسلحش برسه، سردی اسلحه ای رو روی پوست گردنم احساس کردم...

لعنتی ای نثاره حواس پرتیم کردم

صدایی آروم و پچ پچ وار به آلمانی دم گوشم گفت:

_بلند شو!

آروم و با احتیاط بلند شدم

romangram.com | @romangram_com