#خیانتکار_عاشق_پارت_272
_کسی و ترور کردن؟
_خوشبختانه نه؛ فکر کنم از اول چنین قصدی نداشتن چون حتی نزدیک چادر افسرای ارشد نشدن.
فکر کنم فقط برای از بین بردن مهمات و سر و صدا اومده بودن، الان هم فرار کردن و دنبالشونن، به زودی می گیرنشون، برگرد به چادرت!
نفسی از سره آسودگی کشیدم و با گفتن مراقب خودت باش، به سمت چادر رفتم.
چیز هایی که جسی بهم گفت رو به صورت مختصر برای دختر ها توضیح دادم
گوشه ی چادر سر خوردم، خداشکر رایان سالمه!
بی خود اون همه استرس داشتم.
فقط به مهمات آسیب زنده بودن و چند تا آتیش سوزیه ساده اتفاق افتاده.
عحب احمقایی بودن که فقط برای باروت و مهمات جنگی و سر و صدا چنین خطری کردن!
نفسه عمیقی از سر آسودگی کشیدم
نگاهی به دختر ها کردم که آروم تر شده بودن.
اسما پوفی کشید و گفت:
_خوب شد به خیر گذشت، انقدر ترسیدم و استرس داشتم که گلوم خشک شد
بعدش هم روپوشش و پوشید و به سمت بیرون رفت
لیندا_کجا؟
_برم آب بیارم هلاک شدم؛ یه لیوان آب تو این چادره کوفتی پیدا نمی شه.
هنوز نرفته بود که جانت اومد تو چادر
_بیرون نرو خطرناکه.
اسما با تعجب نگاهش کرد و با همون بهت پرسید:
_چرا؟ مگه همه چیز آروم نشده؟!
_بهتره بیرون نرید؛ چون نصف سرباز ها رفتن دنبال اون خرابکارها و گشتن این اطراف، نصفی هم دارن آتیش رو خاموش می کنن و مهمات و چک می کنن...
بیرون خلوته، همه حواسشون پرته یه چیزیه، ممکنه کسی از جاسوس ها مونده باشه.
فرمانده دستور داده تو این هرج و مرج نباید کسی بیرون بره.
اسما با شونه های افتاده برگشت تو چادر و گفت
_اوکی، ولی زیاد شلوغش نکنید...
romangram.com | @romangram_com