#خیانتکار_عاشق_پارت_270
سارا که سمت چپم بود، آستینمو کشید و پرسید؛
_از چی نگرانی؟
کل فیلم های جنگی ای که دیدم و عملیاتای ترور و خرابکاری های توی ذهنم رو مرور کردم.
_نمی دونم سارا، احساس بدی دارم... حس می کنم قراره یه اتفاقه بد بیفته.
تو تاریکی صورتشو نمی دیدم، اما صداش رو از نزدیکم می شنیدم
_نگران نباش؛ زیاد فکر می کنی و اتفاقات بد هم که زیاد دیدی، بخاطر همینه!
مختصر همه چی رو بهش گفتم
_خب من باز هم نفهمیدم!
با حرص گفتم
_کجاش نامفهوم بود؟
_این که تو الان نگران چی ای؟ به ما چه...
یهو لحنش شیطون شد و مرموز ادامه داد_یا نگرانه کی ای؟
خواستم بزنم تو دهنش که یکدفعه توی تاریکی صاف نشست و دستم خورد توی پهلوی ماریا
_ می گم رویا...
_ها؟
_نکنه بخوان ترور کن؟
_خب منم نگران همینم، نکبت!
_رابرت...
حرفش تموم نشده بود که صدای انفجار بلندی که از نزدیکمون اومد و پشت بندش صدای جیغش توی گوشم پیچید، صاف ایستادم و توی تاریکی کورمال کورمال دنبال کلید چراغ گشتم و روشنش کردم.
اسما که انگار خوابش پریده بود، با ترس نگاهمون کرد و بریده پرسید:
_صدای چی چی بود؟
لیندا پتوش و کنار زد و نشست، متفکرانه زیر لب گفت
_فکر کنم انفجار بشکه های باروت و مهمات بود
_ساعت دو شب که تمرین انفجار ندارن، دارن؟
اسما با گفتن این حرف، بلند شد و از دریچه ای که حکم پنجره ای به بیرون رو داشت، نگاهی به بیرون انداخت، کمی بعد با لحن بهت زده ای گفت
romangram.com | @romangram_com