#خیانتکار_عاشق_پارت_238


به طرز عجیبی، آدم عجیبی بود؛ طوری که اصلا نمی شد پیش بینیش کرد و شخصیتش هم اصلا چیزی نبود که فکر می کردم.

خیلی بیشتر از اون چیزی که روحیه ی بی خیالش می خورد، به افراد و پرسنل اینجا اهمیت می داد و احساس مسئولیت می کرد.

حدس می زدم بخاطر اینکه یه دختر کاملا عجیب غریب و درو از فرهنگش و دخترهای دورشم بهم توجه داره و این چیزی نبود که بتونه انکارش کنه

***

قهوه رو به دهنش نزدیک کردم...

لیندا روی صندلی کنارم نشست و بدون نگاه کردن بهم گفت

_چند روز پیش با استاد دورو حرف زدم، ازم یه چیزهایی پرسید...

ابرویی بالا انداختم و کنجکاوانه پرسیدم:

_در چه مورد؟

در حالی که پا روی پا می انداخت، با خونسردی گفت:

_درباره ی عملکردت…!

_و تو چی گفتی؟

_دروغ نگفتم

پوزخندی زدم

_حقیقت چیه؟

_حقیقت اینه که تو هنوز کاری نکردی!

فشار دستم روی بدنه ی لیوان، باعث داغ شدنم، شد...

با این حال با همون لحن خونسرد گفتم:

_دیگه چی؟

اخم کمرنگی کرد و گفت:

_من نمی خوام توی دردسر بیفتی...

لبخند با معنایی زدم و گفتم:

_پس بزار کارم رو بکنم.

_از فرمانده راینر فاصله بگیر...

متعجب بهش نگاه کردم... مردمک چشم هایش دو دو می‌ زد، لحن و نگاهش به خونسردی همیشه نبود.

romangram.com | @romangram_com