#خیانتکار_عاشق_پارت_236


_اگه پیروز شد، من گزارش تو رو نمی دم یا به صورتی می دم که داری ازش اطلاعات می گیری.

_عشق منی!

_اما اگه بازنده شد تو باید تا یک هفته هر کاری بهت می گم، انجام بدی.

_اوم... باشه قبوله!

کمی جلوتر رفتیم تا بهتر ببینیم آقاش و...

آندره یه لحظه چشمش به ماریای لبو لوچه آویزون افتاد که با غیض نگاهش می کرد، از دیدن قیافه ی بامزش خندش گرفت و بله ضایع شدید، بنگ... چشم میشیه پهن زمینش کرد!

گفتیم شاید ماری و ببینه جو گیر شه طرف شو سرویس کنه، اما محو تماشا شد خودش و سرویس کردن.

عین سیرابی همون وسط ولو شد و حریفش جیمز هم که اسمش از داد و هوارا معلوم شد، با نیش باز دستاشو مشت کرد و با حالت خنده داری رو به جمعیت تکون داد

نگاهی به ماریا انداختم و با شادی گفتم:

_دماغ سوخته خریداریم!

با حرص وسایل پانسمان رو از دستم قاپید و به سمتش رفت.

آندره به نظر ناراحت نمیومد؛ چون با نیش گشاد با جیمز حرف می زد

سرمو بردم بالا که دیدم داره نگام می کنه، خندم و خوردم هیز بیشعور!

اخلاق مهمه که ماله این چیزمرغیه تازه فک کنم شونصد تا دوس دختر هم داشته باشه

ضمیر ناخودآگاهم نیشخندی زد:

تو رو خدا ملاک های دیگه تو هم ردیف کن بیچاره داره از عشقه آتشینش بهت آب می شه

رویای درونم راست می گفت این اصلا من و به عنوانی که می خوام نمی بینه.

یکدفه اخم غلیظی بهش کردم که خندش گرفت

خاک تو سرم!

رومو برگردوندم، تا بدتر گاف ندم.

یه ساعته دارم عین بز نگاش می کنم، بعد که دیدم اخم تحویلش دادم.

سره تخته بشورمت تانیا!

ماریا یه گوشه داشت زخماشو پانسمان می کرد و گه گاهیم یه چیزایی بهش می گفت، الکی نیست که تا یک هفته باید غلام حلقه به گوش من باشه.

ولی اندازه ی مغز یه مورچه دلم براش سوخت.

اما برعکس حرص و اخم های ماریا آندره با لبخند زل زده بود بهش!

romangram.com | @romangram_com