#خیانتکار_عاشق_پارت_234
نمی دونم چرا شخصا بهشون آموزش می داد، مگه وظیفه اونه؟
در کل رو همه جا نظارت داشت.
نمی دونم پسرا چطور اطلاعات می فرستن.
لگدی به پشت پای یکی از سربازا زد که پخش زمین شد_چرا عین اردک راه می ری و گارد می گیری؟ پاشو تنه لش!
جسی خنده ای کرد
_خیلی خوب آموزش می ده، خب خوشحال شدم دیدمت. اگه بتونم بهت سر می زنم مشکلیم اگه برات پیش اومد رو کمک من حساب کن
خندیدم و گفتم
_باشه، فعلا خدافظ.
و سریع ازش دور شدم
سربازه با هول بلند شد و دوباره با کمکش در حالت درستی برای مبارزه وایساد.
به سمته جایی که سرباز ها و افراد مبارزه ی تن به تن می کردن، رفتم
مبارزه تن به تن بود فرمانده و افسرها روی صندلی نشسته بودن و افراد دورشون حلقه بسته بودن و
دو تا دو تا مبارزه می کردن، اما دست خالی و با مشت و لگد.
البته نه اونقدر شدید که هم و نفله کنن؛ به صورت دوستانه!
آندره هم که همیشه ی خدا نیشش باز بود و در صحنه حاضر!
ماریا در حالیکه چشم ازش برنمی داشت؛ با نیش باز گفت:
_ببین چه ابهت و جذبه ای داره، الهی تانیا پیش مرگت شه!
زدم به بازوش و با اعتراض گفتم:
_چرا من؟ خوده گوریلت پیش مرگش شو!
_اون طوری که ناکام از دنیا می رم
_به درک!
خواست حرفی بزنه که آندره با یه حرکت بلوزشو درآورد و رفت وسط.
مسئولین رسیدگی کنن چرا پشمای اینا از مال ما کمتره؟!
سفید و غضلانی!
اسما با حرص نگام کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com