#خیانتکار_عاشق_پارت_229
حرف هایی که حس می کنم تا ابد نمی تونم جبرانشون کنم.
انگار یه سنگدل به جای من اون حرف ها و زد.
اعصابم بیشتر خورد شد.
بدون اینکه نگاهش کنم با سری پایین انداخته گفتم:
_معذرت می خوام که بهتون خوردم
با لحن خونسرد همیشگیش گفت:
_دیگه عادت کردم!
خواستم برم که چیزی یادم اومد.
با جدیت و طوری که وا ندم زل زدم تو چشمای آبیش و زمان سنج و روبروش گرفتم.
با لحن کنایه آمیزی گفتم
_دیشب اومدم بهتون بدم اما سرتون شلوغ بود، مزاحم نشدم. حالا بفرمائید…
با کمی تعجب نگاهم کرد و حرفی نزد
انگار داشت حرفم رو همراه کار دیشبش تجزیه و تحلیل می کرد
زمان سنج رو تقریبا کوبوندم تو سینش و به سرعت ازش دور شدم.
در واقع هیچ جوابی از جانبش نمی تونست چیزی رو جبران کنه...
چون اون آزاده بدون توجه به این جاسوس دیوونه با هر کی می خواد باشه...!
و این جاسوس دیوونه بخاطر چیزی که سهمش نبود به کسی که براش مهم بود، صدمه زد.
روی نیمکت توی حیاط نشستم.
ناخنای لاک زدمو به سمت دهانم بردم*" هیچوقت عادت جویدن نداشتم ولی از وقتی که پا توی این ماموریت گذاشته بودم، کل سیستم روحی و روانیم به هم ریخته بود.
حتی برخلاف گذشته اشتهام زیاد شده بود و این واقعا خودمو هم متعجب می کرد
ذهنم چرخید رو کامیار و همزمان با این فکر یدونه محکم کوبوندم تو سرم.
دوست ندارم…!
لعنت بهت تانیا داناوان...
رویا هم انقدر که تو بی شعوری، سنگدل نیست...!
تو دلم دیوونه وار خودم و سرزنش کردم.
romangram.com | @romangram_com