#خیانتکار_عاشق_پارت_209
با یاد آوری چیزی، لبخندم محو شد و از جام بلند شدم
_الان وقت ندارم.
چند روز دیگه بیا کنار رود خونه ی پشت بیمارستان اونجا مفصل حرف می زنیم؛ تا ببینم کدوم پفیوزی مارماریه منو افسرده کرده!؟
لبخندی زد و گفت_باشه، می بینمت!
_فعلا
_مارماریم اجداد عمته
_قربون مارماری
_مرگ!
از کنارش رد شدم و با نیش باز به سمت محل تمرین رفتم.
پشت محوطه سیم کشی شده رفتم و سرگرم چشم چرونی شدم.
ناگهان نگاهم رو یه جا ثابت موند و نیشم بسته شد.
لباس عادی سرباز ها رو پوشیده بود؛ یه پارچه ی خاکی رو به حالت دستمال سر رو موهاش که نصفیش سمت چپ صورتشو پوشونده بود، بسته بود و با یه چوبه دراز بالا سره چهار تا از سرباز ها ایستاده بود که داشتن دراز و نشست می رفتن
هیچ فرد زخمی یا نفله شده ای به چشم نمی خورد که درمانش کنم...
پس با خیال و لبخند ژیکوندی راحت محو تماشاش شدم.
یهو برگشت سمتم که کپ کردم و آنگهی انا لله و انا الیه راجعون!
خاک تو سرم، الان پیش خودش چه فکر می کنه؟
یک ساعته عین بز زل زدم بهش.
اشاره ای کرد که بیا جلو!
سوالی به خودم اشاره کردم که سرشو به علامت تایید بالا و پایین کرد
به ناچار به سمتش رفتم.
پیراهن اسپرتی تنم بود که پره های جلوشو تو هم گره کرده بودم به سبز لجنی با شلوارجین مشکی تا بالاتر از مچم تا کرده بودم، با کتونی های لجنی.
لباس زیاد داشتم و خوش پوش بودم؛ اما متاسفانه هیچ خری نمی گفت خرت به چند؟ !
قبلا توی ماموریت ها طرفدار زیاد داشتم، ولی این خارجی ها آدم نیستن، مخصوصا نظامی ها!
آگاتا داشت یه غلط هایی می کرد.
البته نمی دونم با کی و چی یا اینکه می تونه اطلاعاتی ازش بگیره یا نه؟!
romangram.com | @romangram_com