#خیانتکار_عاشق_پارت_197


قبل از اینکه نقش زمین بشم، دستای قدرتمند آراد بلندم کردن.

به آهستگی در گوشم زمزمه کرد

_تو باید به حرف من گوش می کردی و به این ماموریت نمیومدی!

رو به چند تا از سربازا کرد

_مثل اینکه این پرستار بیشتر از ظرفیتشو امروز تجربه کرده، می برمش بیمارستان.

صدا ها می شنیدم اما نمی تونستم روشون تمرکز کنم.

با قدم های آراد تکون می خوردم و بعد هم روی تخت گذاشتم

فشار سرنگ‌ رو توی دستم حس کردم و تصویر چشم های آرامش بخش لیندا بالای سرم جون گرفت.

قطره اشکی از گوشه ی چشمم روی گونم سرازیر شد.

دستش و روی پیشونیم گذاشت و لبخند کمرنگی روی لب های سرخش نقش بست.

خم شد سمتم و به آرومی گفت_خوب می شی!

ناگهان آرامش غریبی به مغزم سرازیر شد و ماهیچه های چشمم رو منقبض کرد، نور لامپ کم رنگ تر شد و اتاق در تاریکی فرو رفت.

***

18 August

4:37p.m

بعد از اون شب، شب های زیادی گذشت که من دست به اسلحه به صبح رسوندم!

اما هیچکدوم از اون مرگ ها که به دست من رقم خوردن، به اندازه ی مرگ اون نفوذی ناشناس دردناک نبودن...

اون اولین باری بود که من از خط قرمز هام گذشتم.

اگه اون شب اسلحه رو می چرخوندم روی یه نفر دیگه، الان این نبودم.

زندگی من مجموعه ای از روزهایی بود که تک تک ثانیه های رو خودم و اشتباهاتم رقم زدیم، اما من پشیمون نیستم بخاطر عشقی که به تو و اون مرد دادم...

***

(دو هفته بعد)

صدای خش خش لباسی رو در نزدیکم شنیدم و بعد از چند ثانیه نیمکت تکون خورد و گرمای بدن آشنایی رو در کنارم احساس کردم.

هم چنان نگاهم رو به رودخونه دوختم.

حضور آراد رو بدون نگاه کردن هم می شد، تشخیص داد

romangram.com | @romangram_com