#خیانتکار_عاشق_پارت_192


طبق معمول این پام به اون پام می گفت گه نخور!

مرده شور خودم و کفش خر سانتی مو ببرن.

تو راه جان رو دیدم که اسلحه به دست ایستاده بود

قبل اینکه چیزی بگه سریع گفتم:

_برو پیش افسرا و بگو بیان کنار باغ روبروی در خروجی منطقه تمرین.

در حالی که نفس نفس می زدم، با زحمت ادامه دادم

_ فرماندتون تنهاست.

_تو برگرد بیمارستان

بعد هم بیسیمش رو دستش گرفت و گفت

_هارپرم نیرو ها رو بفرست...

نتونستم برگردم.

پاهام به سمت بیمارستان هدایتم نمی کردن.

از جان فاصله گرفتم و به سمت جایی که آخرین بار دیدمش دویدم.

دلشوره گرفته بودم و بخاطر هیجان و دویدن زیاد نفس نفس می زدم.

صدای شلیک اسلحه که اومد، سره جام ایستادم و استرسم شدید تر شد.

دوئیدم سمت صدا.

جسد یکی از مردهای سیاه پوش افتاده بود رو زمین. توجهم به صدای یکی جلب شد که ناله می کرد.

پس فرمانده کجاست؟

از کنارشون رد شدم.

نگاهی به اونی که انگار به هوش بود و تیر خورده بود کردم

مرتیکه اومدی جاسوسی؟

پوزخندی زدم و لگدی بهش زدم.

نیست من اومده بودم نماز بخونم و برم

قبل از اینکه پشیمون شم، اسلحه ای که رو زمین بود و برداشتم. می دونستم سرباز ها هم صدای شلیک رو شنیدن و زود خودشون رو می رسوندن

رده خونی که رو زمین بود و دنبال کردم...

romangram.com | @romangram_com