#خیانتکار_عاشق_پارت_190
از فرصت استفاده کردم و بدون سرو صدا و بدون رد گذاشتن خارج شدم و رفتم رو پشت بوم.
از بالا نگاهی به پایین انداختم، خوشبختانه این قسمت از دیدن دژبان ها مخفی می موند.
با احتیاط از لوله ی بزرگی که به طبقه ی دوم ختم می شد، پایین رفتم و روی تراسش نشستم.
از اونجا فاصله ی زیادی تا حیاط نمونده بود، بدون تردید پایین پریدم.
پام که به زمین رسید، درد وحشتناکی رو توی مچ پام احساس کردم، لبم رو به شدت گاز گرفتم و نالم رو توی گلوم خفه کردم.
بلند شدم و علی رغم تیر کشیدن مچم، روی پام ایستادم.
با احتیاط به سمت انتهای حیاط رفتم، در فلزی رو باز کردم و قدم توی محوطه گذاشتم، هوا تاریک بود و با دونستن جای دوربین ها و سرباز های نگهبان شب که کامیار بهم گفته بود، احتمالا می تونستم بدون سر و صدا کارم و بکنم و برگردم.
چشمم به سیم خار دار هایی که توی زمین فرو رفته بودن افتاد.
به پلاک بالاش که فلشی رو به سمت کلیسا کشیده بود، نگاه کردم.
با شتاب به سمتش رفتم، دستم و روی چمن کشیدم تا به قسمتی که پوشش کمتری داره، برسم.
با احساس کردنش با دستم چمن رو کندم و خاک رو کنار زدم، بعد هم از داخل لباسم کاغذ رو درآوردم و بین خاک پنهون کردم، گزارش های دیگه ای هم بودن، توجهی نکردم و مثل قبل روش رو پوشوندم
روپوشم رو صاف کردم و نگاهه محتاطی به اطرافم انداختم.
با صدای پایی که اومد با وحشت سر جام ایستادم.
صدای پای چند تا مرد بود و از سروصداهاشون معلوم بود که مسلحن، احتمالا از سرباز های خودمون بودن.
صدای پاها نزدیک تر و بلند تر شدپ...
حالا کدوم گوری غیب شم؟
با چند تا قدم کوتاه از پشت درخت ها درمیومدن و می دیدنم .
اگه از سربازها باشن، بخاطر بی اجازه بیرون اومدن برام دردسر می شد.
نمی دونستم کجا برم؟
با پیچیده شدن دستی به دور بازوم، یکی بردم داخل انبوه درخت و بوته ها و دستش و دور دهنم گرفت.
پام و به عقب برد و سعی کردم دستش رو از دور دهنم باز کنم.
با قدرت بیشتری حرکات دستم رو مهار کرد و محکم تر به خودش چسبوندم.
صدای آروم اما در عین حال عصبانی ای نزدیک گوشم زمزمه کرد_بی حرکت باش تا هر دومون و به کشتن ندادی.
قلبم به یک باره آروم شد و از شدت نفس هام کاسته شد.
به آرومی برگشتم سمتش، چشمای آبیش توی تاریکی میون بوته ها می درخشیدن.
romangram.com | @romangram_com