#خیانتکار_عاشق_پارت_179
_وای بچه ها نمی دونید چه روانی ای بود، سکتم داد! همچین میزو پرت کرد که همه سه متر پریدن..
پشت چشمی نازک کردم و ادامه دادم
_فک کنم روحیه ی لطیف دکتر کلینتون خراش برداشت
ماریا خنده ی کوتاهی کرد
_چطور؟
_آخه دقیقا روبروی اون زنجیره ایه بود، چنان در رفت که انگار یوزپلنگ دنبالش کرده بود
اسما با تعجب گفت:
_یعنی فرمانده انقدر ترسناکه؟
شونه ای بالا انداختم
_نه بابا ولی خیلی عصبانی بود.
لیندا با کنجکاوی پرسید
_واقعا ساختمونش انقد با امنیت بود؟
_به جون خودم که نباشه به جون اون زنجیره ایه، آره!
سودا با لبخند کمرنگی پرسید:
_خب فرماندشون و اون دوتا افسر چه شکلی بودن؟
لیندا چپ چپی نثارش کرد و گفت:
_می گه داشته سکته می کرده، تو میگی افسرا رو دید زده؟!
نیشخندی زدم و گفتم:
_شبیه عمه های گرانقدرتن، سلام رسوندن، چند تا سلفی هم با زنجیره ایه گرفتم، می خوای نگاه کنی؟
اسما با لحن مرموزی گفت:
_می شه بهش نزدیک شد؟
دستام و به کمرم زدم و با لبخند گفتن:
_البته فرزندم. اصلا از خوشحالی دیدار رخ من اون جوری نعره می زد، طفلکی نزدیک بود از شادی و هیجان پس بیفته؛ سگ درصد!
لیندا دستی به روپوشش کشید و گفت:
_فکرش و از سرتون و بیرون کنید.
romangram.com | @romangram_com