#خیانتکار_عاشق_پارت_166


_جیسون!

دستی از پشت قلادش رو کشید و به عقب رفت.

انگار سگ دست آموزش بود.

از شدت ترس و هیجان قفسه ی سینم با شتاب بالا و پائین می شد، و نفس نفس می زدم.

هنوز رو زمین نشسته بودم...

با دستی که جلوم دراز شد به خودم اومدم.

زیر چشمی به قد بلند و لباس فرمش نگاه کردم، برخلاف همیشه اخم نکرده بود

پوست سفید چشمای سبز و ابروهای مرتبی داشت. دماغ نسبتا کوچیک و لبای جمع جور

تو صورتش آثار خنده به چشم می اومد.

مرتیکه اون هیولا رو انداخته به جونم و می خنده!

رو آب بخندی.

باغیض و طی یه حرکت سریع دستش رو پس زدم و بلند شدم و روپوشه سفیدم رو تکوندم

با خنده کنترل شده ای گفت:

_حالتون خوبه؟

روپوشم خاکی خاکی بود و به علت افتادن ناگهانیم زانو و آرنجم درد میکرد.

با حرص نگاهش کردم و با صدای کنترل شده ای گفتم:

_اگه به این سروضع بگن خوب، بله عالیم!

لبخندش رو کش داد

_صحنه ی جالبی بود.

مثلا اگه تو جای من بودی‌ با آهنگ تایتانیک عربی می رقصیدی که ترس و جیغ زدن من برات جالبه؟!

_ایشالا قسمت خودتون بشه که بیشتر جالبه

لبخندش و خورد و جدی تر نگاهم کرد.

دستی به سره سگ کشید که مورمورم شد.

سگ سیاهه گنده ای بود.

_جیسون وحشی نیست، با آدما هم مگه غریبه ها کاری نداره، اگه نمی ترسیدی دنبالت نمی کرد؛ سگ حسه ششم قوی داره و ترس رو حس می کنه

romangram.com | @romangram_com