#خیانتکار_عاشق_پارت_156
_اگه کمک نمی کنی حداقل حواسم و پرت نکن تا یادم بیاد.
چمن ها و درخت ها رو با دقت نگاه کردم تا شاید یادم بیاد از کدوم طرف اومدم، اما هر چی بیشتر فکر می کردم بیشتر استرس می گرفتم.
باقدم های آهسته به سمتم اومد و کنارم ایستاد، با تمسخر مثل من سرش رو روی چمن ها خم کرد و گفت:
_نقشه ای چیزی روشونه؟
نفس عمیقی کشیدم و دست هام توی جیب روپوشم کردم و گفتم:
_یادم نمیاد از کدوم طرف این جنگل خراب شده اومدم، راضی شدی؟
متقابلا بهم نگاه کرد و بی حوصله گفت_بیشتر عصبانی شدم تا راضی.
با اخم گفتم_مگه وظیفه منه برسونمت؟ ناراحتی خودت برو پیداش کن.
دست کرد توی جیبش و گوشیش و درآورد، نگاهی به صفحش انداخت و دوباره گذاشتش تو جیبش.
به اطرافش نگاهی کرد و گفت:
_اون احمقی که ولت کرده تو جنگل بهت نقشه یا راهنما نداده؟
_کمی از گروه دور شدم تا بتونم گیاه های دارویی بیشتری پیدا کنم.
یه تای ابروش و بالا انداخت و پرسید:
_پس چرا جعبت و جا گذاشتی؟
با دیدن نگاه مشکوکش برای چند ثانیه ترس برم داشت، با این حال خونسردیم رو حفظ کردم.
شونه ای بالا انداختم و با آرامش گفتم:
_گذاشتمش پای یه درخت تا گم نشم.
روش و ازم برگردوند و در همون حال گفت:
_چقدرم استرتژیت موثر بوده.
بی توجه به مسخره کردنش، با احتیاط دنبالش قدم برداشتم و پرسیدم:
_حالا کجا می ری؟
برگشت سمتم، مردمک چشم هاش و با بی حوصلگی تو حدقه چرخوند و گفت:
_نمی تونم وایسم تا دری به تخته بخوره و حافظت برگرده.
منتظر حرف یا واکنشی از جانبم نموند و به راهش ادامه داد.
به قامت بلند و ورزیدش که ازم دور می شد، چشم دوختم.
romangram.com | @romangram_com