#خیانتکار_عاشق_پارت_154

با شتاب گفتم:

_نترسیدم.

از دیدن واکنش ناگهانیم تعجب کرد، با این حال لباش و روی هم فشرد و نگاهی به اطرافش کرد و بعد روی سینم متوقف کرد.

رد نگاهش رو دنبال کردم و در یک آن گرمای زیادی رو زیر پوستم احساس کردم، بدون اختیار دست بردم سمت دکمه ی بالایی پیراهنم و بستمش.

نیشخند روی لبش نشست؛ قبل از اینکه حرفی بزنم پرسید:

_از پرسنل پادگانی؟

ناخن هام بیشتر توی پوستم فرو رفتن و از سوزش دستم اخم هام بیشتر توی هم رفتن.

نیشخندش محو شد؛ اما من همچنان حرص می خوردم... با اخم گفتم:

_از کجا می دونی؟

نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم انداخت و گفت:

_اون اتیکت و روپوش و برای دکور گذاشتی؟!

برای اولین بار توی این بیست و چند سال از گیج بودنم عمر خجالت کشیدم، با این حال به روی خودم نیاوردم و گفتم:

_خب؟

_ورودی پادگان کدوم طرفه؟

دست هام و به سینم زدم و پرسیدم:

_تو کی هستی؟

_بازپرسی؟

با حرصی پنهان گفتم:

_اومدیم و تروریست بودی برای چی بگم؟

باز هم پوزخند زد و با لحن قبلیش گفت:

_در اونصورت زنده نبودی که بخوام ازت آدرس بپرسم.

چشم غره ای بهش رفتم و حق به جانب گفتم:

_اما من تا ندونم کی هستی بهت نمی گم!

پوزخندش محو شد و نگاه آرومش طوفانی شد

_من حوصله ی کل کل ندارم خانم‌ پرستار، بهت جواب پس نمی دم اما وقتی پام برسه پادگان، ترتیبی می دم یادت بدن وقتی یه نفر ازت سوال می پرسه، چطور جواب بدی.


romangram.com | @romangram_com