#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_80

باران و اميرسام هم نبودن که نجاتم بدن؛پس سکوت کردم تا جري تر نشه.

يه قدم اومد جلو.ان قدر ترسيده بودم که پاهام ميخ شده بود و به کف زمين چسبيده بود.

برديا:با اجازه ي کي اون دفتر و خوندي؟

اب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و گفتم:من...من فقط...به هيچ کس نمي گم.

از عصبانيت قرمز شده بود و رگ کنار شقيقش،بر جسته شده بود.

دوباره داد زد:د لعنتي تو اصلا چي مي دوني؟حالا واستا و تماشا کن که چه طور تاوان اين فضوليت و مي دي.

کليد و از روي در برداشت و رفت بيرون.

صداي چرخش کليد توي قفل در نشون مي داد که در و قفل کرده.

دوييدم سمت در و با تمام توانم،به در مشت مي زدم.

_برديا لطفا در و باز کن.من به هيچ کس چيزي نمي گم،قول مي دم.برديا خواهش مي کنم.



ان قدر به در مشت و لگد زدم و داد و فرياد کردم اما هيچ فايده اي نداشت.با ناتواني پشت در نشستم و زانو هام و بغل گرفتم.

خدايا پس عدالتت کجاست!؟

ان قدر گريه کردم که سرم گيج رفت و از حال رفتم...



احساس کردم داره زلزله مياد!چشام و باز کردم.واي خدايا من چه قدر سرم درد مي کنه.

به دستگيره ي در نگاه کردم؛بالا و پايين مي شد.کم کم همه چيز يادم اومد.

صداي جيغ باران و داد اميرسام و شکستن چيزي،ملوديه روي اعصابي به وجود اورده بود.

باران مي کوبيد به در و مي گفت:يلدا،يلدا در و بازکن.يلدا چرا حرف نمي زني!؟

اميرسام هم مشخص بود که داره با برديا دعوا مي کنه.

اميرسام:انتقام چي و داري از اين دختر مي گيري؟هان؟دست از سرش بردار.

برديا هم فرياد مي زد و مي گفت خفه شو،و هم زمان چند تا چيز مي شکست.

افتضاحي شده بود و من هيچ حسي نداشتم.

نه به داد و فرياد هاي اونا توجه داشتم و نه به اين که چه بلاهايي سرم اومده.

فقط دلم خواب مي خواست.

يه خواب اروم...

روي زمين خوابيدم و ذهنم و خالب از سر و صداهاي بيرون اين در کردم...



#پارت80

(اميرسام)

بخاطر اين که قرار بود پدرم براي ديدن برديا به اون ويلا بره،برديا من و فرستاد شهر تا کارهاي مربوط به افتتاحيه ي کارخونه رو اوکي کنم.

در واقع با اين کارش مردونگي کرد چون دلم نمي خواست چشم توي چشم پست فطرت ترين شخص زندگيم بشم.


romangram.com | @romangraam