#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_77
_متينا ديگه با ما نمياد به اون روستا،همين جا مي مونه.
نگاهم به چهره ي اميرسام افتاد.
ديگه هيچ برقي نداشت.يعني بخاطر اين که هم پاي کل کل نداشت دپرس شده بود يا...
اه اين فکرا چيه مي کني يلدا؟
سوار ماشين شديم و مثل هميشه سکوت حکم فرما شد.
به برديا نگاهي انداختم.مسلما وقتي گلوله به قسمتي از بدنت اصابت مي کنه،دردش طاقت فرساست؛ولي اين بشر خيلي صبر داشت.
اخم کرده بود و سخت توي فکر بود طوري که به اطرافيانش توجه نداشت.
چند ساعتي توي راه بوديم تا اين که رسيديم و دوباره در ويلاي اجباري من مستقر شديم.
يک راست به اتاقم رفتم.حوصله ي هيچ کس و هيچ چيز و نداشتم.فکرم رفت سمت اون دفتر.
باران اومد داخل و کنارم نشست.
_باران مادرت چه طور فوت شد؟
باران:وقتي مامان مرد من خيلي بچه بودم و چيزي يادم نمياد؛اما برديا مي گفت که بخاطر سرطان مرد.
_اهان.
باران:چه قدر جاي متينا خاليه.
_اره ديگه کسي نيست که بهش بخنديم.
يکم ديگه پيشم موند و با شب بخيري از اتاق خارج شد.
ان قدري خسته بودم که ديگه به چيزي فکر نکردم و به خواب رفتم...
#پارت77
صداي وز وزي توي گوشم مي پيچيد.
چند بار دستم و توي هوا تکون دادم شايد اگه مگسي بود بره،اما صداها بيش تر شد.
با خستگي و خوابالودگي،يه چشمم و باز کردم که باران و بالاي سرم ديدم.
_باران چرا صداي مگس در مياري؟
باران:يلدا جان يک ساعته دارم صدات مي کنم اما مگه مي شنوي؟
_حالا که بيدارم کردي،چي کار داشتي؟
باران:برديا احضارت کرده.
_از دست داداشت من توي خوابم ارامش ندارم.
ريز خنديد.
_به چي مي خندي؟
باران:اين حس و من و اميرسامم داريم.
خواهرش که بارانه،مي دونه داداشش چه دهن سرويس کنيه.ديگه من و اميرسام که جاي خود داريم.
romangram.com | @romangraam