#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_74

کارت ويزيت برديا رو گرفت و با کلي خواهش و التماس ما،گذاشت که بريم.

توي راه همه با اميرسام قهر بوديم و اون بيچاره هم پشيمون از شيطنتش،ساکت رانندگي مي کرد.

به بيمارستان رسيديم و چون همه من و متينا رو مي شناختن،زود تر کارمون و راه انداختن.

چند تا از پرستارا و دکترا بالاي سر برديا بودن.

به باران گفتم توي اين مدتي که برديا بيمارستان،مي رم سري به مامان و بابام بزنم و زود برگردم...



#پارت73



با هيجان زنگ خونه رو زدم و مثل هميشه مامان بدون اين که بپرسه کيه،در و باز کرد.

از حياط گذشتم و داخل خونه شدم.

بوي غذاهاي خوشمزه ي مامان ميومد...

بوي زندگي و شادابي ميومد...

بوي مامان و بابام ميومد.

مامان:سلام خسته نباشي،برو لباسات و عوض کن غذا اماده اس.

صداش از داخل اشپزخونه ميومد.

حتما فکر کرده که باباس!يواشکي از پشت بغلش کردم که جيغ کوتاهي کشيد.

چند لحظه ساکت شد و بعد با حسرتي پنهان شده در عمق صداش گفت:بوي يلدام و مي دي،تويي مادر!؟

ديگه نتونستم تحمل کنم و زدم زير گريه.

برگشت سمتم و بعد اين که يه دل سير نگاهم کرد؛با تمام توانش من و در اغوش مادرانش کشيد و باهم گريه کرديم.مي دونستم که براي يه مادر چه قدر سخته که از بچه هاش جدا بشه،حالا چه مادري که ده تا فرزند داره و چه مادري که فقط يک فرزند داره.

همون جوري که گريه مي کرد گفت:الهي فدات بشم مادر،اومدي بالاخره.اومدي که بموني مگه نه؟دلم برات پر مي کشيد،هر روز با دراغوش کشيدن لباسات و بو کشيدن عطرت مي خوابيدم.

و بلند تر از قبل گريست.دلم براي پدر و مادري که ناحق از فرزندشون جدا شدن،خون شد.

اتيش گرفتم وقتي که مادرم و از هميشه پيرتر و شکسته تر ديدم.

سوختم و به خاکستر تبديل شدم وقتي پدر و از پنجره ي اشپزخونه ديدم که سکوت کرده و مارو تماشا مي کنه!...

نفهميدم کي از جام بلند شدم،کي از اغوش مادرم بيرون اومدم و کي خودم و در اغوش پدرم انداختم.

زمان به سرعت مي گذشت و ما قصد جدايي از هم نداشتيم.

پدرم بر سر و صورتم بوسه مي زد،انگار اولين و اخرين باري که قرار من و ببينه.

مادرم چشم از من بر نمي داشت طوري که قرار نيست بازهم برگردم!

متنفر شدم از همه ي کساني که باعث شدن پدر و مادري با وجود زنده بودن فرزندشون،داغ فرزند و ببينن.



به خداوندي خدا يلدا نيستم اگه تلافي قطره قطره اشک پدر و مادرم و سرشون در نيارم.

هنوز از بودن باهاشون سير نشده بودم که وقت رفتن شد.

با گريه ازشون جدا شدم و پشت سرم و نگاه نکردم که باعث نرفتنم بشه.


romangram.com | @romangraam