#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_71

من فکر مي کردم که مي تونم در کنار تو،توي يک خونه زندگي کنيم اما با وجود دخترا نمي شه.من يک زندگي دونفره و اروم مي خوام اما نگاه شماها بهم،اين ارامش و از من مي گيره.

باران:مگه نگاهامون چشه؟

متينا:هيس،بزار بقيش و بخونم.

_بخون ديگه مردم از فضولي.

متينا:تو اخلاق من و مي دوني که با هيچ کس نمي تونم قسمتت کنم،حتي خواهرت؛پس هر وقتي که کسي نبودش توي اون ويلا بگو که من بيام؛عاشق تو هلما.



اميرسام:بهتر،شرش کم شد.

باران:خانوم خيلي روحيش لطيفه نمي تونه مارو تحمل کنه.

اميرسام نامه رو گرفت و برد گذاشت توي اتاق برديا.

بعد از چند ساعت خستگي نفس گيري که داشتيم،هر کدوم توي اتاق خودمون رفتيم تا استراحت کنيم.

دلم براي مامان و بابام تنگ شده بود.دلم مي خواست ببينمشون.

يکم سرم و با خوندن کتاب گرم کردم تا چشام خسته شد و به خواب رفتم...



چند ساعت بعد،از خواب بيدار شدم و به اين فکر کردم الان که برديا بيهوش،بهترين فرصته که از باران اطلاعات بکشم بيرون.

رفتم پيش باران؛با متينا داشت حرف مي زد.

اين دوتا رو نگاه کن،چه قدر صميمي شدن باهم.

_سلام خانوما،مي تونم بيام تو؟

باران:بيا خودت و لوس نکن.

کنارشون نشستم و يک راست سر اصل مطلب رفتم.

_باران اسم پدرت چيه؟

باران:بهادر.

_چرا اين جا زندگي نمي کنه؟

باران:برديا مي گفت توي خونه اي که مامان يه زماني توش زندگي مي کرده نمياد.

_اسم مامانت چيه؟

باران:مهرانه.

_اهان که اين طور.

باران:چرا پرسيدي؟

_از سر کنجکاوي.

دوباره مشغول حرف زدن شدن و من داشتم به اون دفتر فکر مي کردم.

همه ي راز هاي اين خانواده توي اون دفتره.

بالاخره مي فهمم.

اميرسام اومد صدامون کرد و گفت که برديا داره به هوش مياد.


romangram.com | @romangraam