#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_64
مي دونستم متينا اخلاقي داره که حتما بايد غرش و به کسي که ناحقي کرده بزنه؛و براي همين هم موند و مخالفتي با بيرون رفتن من نکرد.
فرصت خوبي بود تا من هم پانيد و ببينم.
از ويلا خارج شدم و هفت-هشت دقيقه بعد،به پارک رسيدم.
وقتي من و ديد،از جاش بلند شدو اومد سمتم.
روبه روم ايستاد و با پوزخند گفت:هنوزم قدت کوتاهه.
نيش خندي زدم و گفتم:درازي خودت و با قد من نپوشون.
پانيد:زبونتم که هم چنان نيش داره.
_قرار نبود عوض بشم،کارت و بگو.
پانيد:مي ري با برديا حرف مي زني تا حکم من و عوض کنه.
_چي باعث شده فکر کني من هم چين کاري مي کنم؟
پانيد:مي کني چون من مي گم؛اگر اين کار و نکني عواقب بدي داره.
_ببين اولا که من اگه مي تونستمم هم چين کاري نمي کردم،چون تو و راشاد زندگيم و خراب کردين.
دوما هيچ غلطي نمي توني بکني،چون من مثل مردم ساده ي اين جا نيستم که ازت بترسم.
سوما ديگه به من دستور نده چون باز تاب بدي خواهد داشت.
بعدش هم راهم و کشيدم و ازش دور شدم.
باورم نمي شه يه روزي من با هم چين موجود چندشي دوست بودم.
از خودم بدم اومد که همه بهم دستور مي دادن و سر کوفت مي زدن،و من هيچي نمي گفتم.
از حرصم قدم هام و تند تر کردم و به ويلا رفتم.
از سالن پذيرايي داشتم رد مي شدم برم اتاقم که با باران و متينا مواجه شدم.
متينا:يلدا،باران مي خواد يه چيزي بهت بگه.
_خواهش مي کنم الان وقت مناسبي نيست.
رفتم توي اتاقم و در و قفل کردم.
گوشيم زنگ خورد،شماره ناشناس بود.
جواب دادم:بله؟
برديا:حالا بدون اجازه ي من با پانيد هم قرار مي زاري اره؟صبر کن تا بر گردم.
بوق ممتد...
چه جوري فهميد رفتم بيرون؟حالا چه جوابي بدم؟
همه چي داره سر من خراب مي شه.
چه افتضاحي شده بود و هيچ کاري از دستم بر نميومد که درستش کنم.
ترجيح دادم يکم استراحت کنم تا وقتي که برديا مياد؛اماده ي جنگي تن به تن شده باشم...
#پارت65
romangram.com | @romangraam