#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_61

باران داشت سوسيس هارو خورد مي کرد،متينا سالاد درست مي کرد و من هم سس خوراک و درست مي کردم.

يک ساعتي گذشته بود و گرم اشپزي بودم که صداي زنگ موبايلم در اومد.

حتما مامانمه.

به شماره نگاه کردم؛اسم مهسا روي صفحه چشمک مي زد.

جواب دادم:سلام عزيزم.

مهسا:سلام و درد،من بايد اخر تر از همه بفهمم که اين بلاها سرت اومده؟اون متيناي گور به گور شده که فقط من و مي پيچونه.

_منم خوبم مهسا جون،نگران نباش اوضاع امن و امانه.

مهسا:نخير من اين جوري خيالم راحت نمي شه،ادرس و از مامانت گرفتم.نيما راه افتاده تا غروب مي رسه.

با وحشت گفتم:مهسا اين کار و نکنيا،بهش بگو برگرده.اين جا يکم اوضاع بهم ريختس.

مهسا:پس ديدي امن و امان نيست و الکي گفتي؟نيما که اومد و وقتي که مطمعن شد تو و متينا سلامت هستين بر مي گرده،حرفي هم نشنوم.بوس باي باي.



قبل اين که اعتراض کنم،تلفن و قطع کرد.

باترس گفتم:باران داداشت کي مياد؟

باران:وقتي مي ره تهران اخر شب بر مي گرده،يعني هميشه که اين طوري بوده.



خدايا خواهش مي کنم حرفي که باران زد راست باشه.فقط اين بار!

از دست اين زن و شوهر؛اصلا نبايد جواب زنگش و مي دادم.

حواس باران که پرت شد،متينا رو گوشه اي گيرش اوردم و همه چي و بهش گفتم.

اون بد بختم استرس گرفت و مدام دعا مي کرد که اتفاق بدي نيوفته.

خدايا نمي خوام اين حکم،اجباري براي مهسا و نيما بشه.

خودم و به تو سپردم...



#پارت62



ساعتاي شيش و هفت بود.از غروبم که گذشته،پس چرا نيما نمياد!؟

برام اس ام اس اومد.بازش کردم،نيما بود:"يلدا من دم درم بيا بيرون."

به متينا سپردم که حواس باران و پرت کنه.دلم نمي خواست کسي از زندگي شخصيم چيزي بدونه؛مخصوصا باران که اگه اتفاقي ميوفتاد،قطعا برادرش و به من ترجيح مي داد.

از در پشتي ويلا رفتم بيرون که باديگاردا متوجه نشن.

نيمارو ديدم.با عجله رفتم سمتش و گفتم:سلام.

نيما:سلام خوبي؟چرا ترسيدي؟چيزي شده؟

_واي نيما ان قدر سوال نپرس،نبايد به حرف مهسا مي کردي و ميومدي اين جا.شانس اوردي خان نيست وگرنه جفتمون و ابکش مي کرد.




romangram.com | @romangraam