#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_59

چايي رو اماده کردم و شيرم گرم کردم.

بعد از اتمام درست کردن صبحانه،همه رو با کمک هم روي ميز چيديم.

اميرسام:ايشالا که چيزي و از قلم جا ننداخته باشيم.

_کوفت بخوره،همينا هم از سرش زياديه.

دستم و توي هوا براش تکون دادم و رفتم که بخوابم.

حسابي خسته شده بودم.وارد اتاقم که شدم،اولين کاري که کردم،دمپاييام و شوت کردم يه گوشه.انگار تمام خستگيم توي دمپايي ها هست و الان دارم خارجشون مي کنم.با اشتياق رفتم زير پتو و چشام و بستم.

گيج شده بودم و تو عالم خواب و بيداري بودم که ديدم صداي سر و صدا و داد و بيداد،بعد هم شکستن چيزي اومد.

ازترس سريع سيخ سرجام نشستم.

اولش فکر کردم از خستگي خيالاتي شدم ولي ديدم نه؛صداها داره شدت مي گيره.

باهول خودم و از اتاق انداختم بيرون و از پله ها با سرعت رفتم پايين.

هر چي جلو تر مي رفتم متوجه مي شدم که صدا ها از اشپزخونه مياد.رفتم داخل که...

واي خداي من اين اشپزخونه اس يا اتاق متينا!؟

فقط مات و مبهوت به اين شگفتي که صد در صد شاهکار استاد برديا بود،نگاهي انداختم که من هم اين وسط بي نسيب نموندم.چون دوباره يه ليوان انداخت شکست که يک تيکش پريد و گونم و زخمي کرد.احساس کردم گونم سوخت و يه مايع گرمي ازش سرازير شد.

حدسش زياد سخت نبود؛قطعا بريده بود.

_اهاي با توام داري چي کار مي کني؟

برديا:بتوچه،خونه ي خودمه اين جا هم اشپزخونشه.پس جز خونه ي من محسوب مي شه.

_عه!؟پس چرا داري خسارت مي زني؟

برديا:اين ميز کار کيه؟زهرا خانم کجاست؟

_اولا اون صدات و بيار پايين،شجريان نيستي که.دوما ماهي قرمز حافظش از تو بيشتره،جناب زهراخانم ديشب حالش بدشد.

برديا:پس اين کار کيه؟

_من و اميرسام لطف کرديم با وجود خستگيمون صبحانه چيديم،جاي تشکرته؟

برديا:اين جا...

نزاشتم حرفش تموم بشه و بي حوصله و عصبي گفتم:باشه اين جا خونته،اين جاهم اشپزخونشه،پس سراشپز خوبي باش و خودت از خودت پذيرايي کن.

بعدشم راهم و کشيدم و اومدم بيرون که ديدم سه کله پوک جلوي پنجره ي اشپزخونه وايساده بودن و با چشم هاي کنجکاو،سرک مي کشيدن و ان قدر فضولي از رفتارشون مي باريد که اصلا نفهميدن من اومدم بيرون و پشت سرشون ايستادم.

_اهم اهم.

نخير فايده نداره.رفتم و جلو زدم سر شونه ي اميرسام.

دستش و اورد عقب انگار که داره مگس کيش مي کنه.بعدش هم گفت:نکن باران ببينم چي شد؟



ديدم نه از اين که ابي گرم نميشه.رفتم سراغ باران و زدم سرشونش.اونم همون کار اميرسام و کرد؛با اين تفاوت که گفت:نکن متين ببينم چرا ساکت شدن؟

نخير فايده نداره!

برم سراغ متينا باز اون بنظرم بهتره.

رفتم زدم سرشونه ي متينا که اونم همون حرکت و کرد و گفت:غلط نکنم هم و کشتن.بريم صبحانه بخوريم.


romangram.com | @romangraam