#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_56

بعد صداش و اروم کرد و گفت:فعلا که برديا نيست همه راحت باشين.

به محض تموم شدن حرفش،در باشدت باز شد و چون پشتش به در بود و با فاصله ي کمي ازش ايستاده بود،پرتاب شد سمت ما.

به موقع جاخالي داديم و افتاد روي تخت.با حرص برگشت سمت کسي که در و اين جوري باز کرده و گفت:کدوم خري در و اين جوري...

با ديدن برديا پشت باران قايم شد و حرفش و نصفه رها کرد.

برديا:باز تو دو تا دختر ديدي جو گرفتت؟غلط کردي پشت در ايستادي که به اين حال و روز بيوفتي.

اميرسام دور از چشم برديا و يواشکي پشت ما گفت:جنه مرتيکه،تااسمش و اوردم پيداش شد.

برديا:اون جا پچ پچ نکن.بيا بيرون ببينم.

اميرسام:نميام،اگر بيام از وسط دو شقم مي کني.

برديا:نمياي ديگه اره؟

اميرسام:اوه اوه،عصباني شد.اگه نرم همين جا هممون و باهم عقد مي کنه.دعا کنين برام.

باران و متينا ترکيدن از خنده و منم لبخندي زدم.

برديا يه نگاه تند به هممون کرد که همون لبخندم هم جمع شد.

گوش اميرسام و گرفت و از اتاق بيرون رفتن...



#پارت57



صداي اميرسام ميومد که مثل دخترا جيغ جيغ مي کرد و برديا رو به باد فحش و نفرين گرفته بود.

معلوم نيست داره بدبخت و چي کار مي کنه!

باران:بچه ها شام حاضره بريم پايين.

_باران نميشه ما همين جا بخوريم؟

باران:برديا روي اين چيزا خيلي حساسه،کسي به موقع سر ميز شام حاضر نشه عصبي مي شه.

متينا:يلدا پاشو بريم اين چند روز که فقط گشنه پلوخورديم،حداقل يه حالي به اين معده ي بدبختمون بديم.

همه خنديديم و به سمت سالن غذاخوري رفتيم.

برديا و اميرسام سرميز نشسته بودن.

چه قدر عجيب بود که صدايي از اميرسام در نميومد!

اميرسام کنار برديا نشسته بود و باران هم صندلي بغل اميرسام جاگرفت.

روبه روي اميرسام متينا نشست،و کنارش من نشستم.

با چشم و ابرو به اميرسام گفتم که چرا ساکته؟اونم هي به برديا اشاره مي کرد.

ازدست اين پسر.غذا سرو شد.زهره خانوم قورمه سبزي درست کرده بود.

يکم برنج کشيدم اما اصلا اشتها نداشتم؛يا بهتره بگم با وجود برديا غذا از گلوم پايين نمي رفت.

متينا:باران پدرت شام نمياد؟

باران چشماش ودرشت کرد و برديا گفت:کسي سر ميز غذا حرفي نزنه.


romangram.com | @romangraam