#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_54

باران حمله کرد سمت برديا و با مشت هاي پياپي به سينه ي برديا مي زد.

باران:تو چه جور ادمي هستي؟خدالعنتت کنه.ببين دختره رو چي کار کردي؟

اميرسام از پشت باران و گرفت و کشيدش عقب.

اميرسام:باران اروم باش،فقط فشارش افتاده همين.ببين برديا بخاطر تو اين حکم و داد.مي فهمي؟؟؟بخاطر تو!

باران:يعني...يعني چي؟

اميرسام:يعني حکم خانوم سپهري يه چيز ديگه بود؛اما براي اين که تو تنها نباشي حکم يلدا خانوم و عوض کرد.



خداي من چي مي شنوم؟يعني برديا با اين کارش به من لطف کرد؟يکم فکر کردم ديدم هم چين بدم نشد.

حداقل از حقارت و توهين و سيلي،خبري نبود.

تازه اين جا طرفداراي بيش تري هم داشتم.

با کمک متينا از جام بلند شدم و اين باعث شد که باران،برديا و اميرسام دست از جدل بردارن.

باران دوييد سمتم و کنار من و متينا ايستاد.

برديا:وسايلت و جمع کن شب اميرسام مياد دنبالت.

صدام و صاف کردم و گفتم:ممنون مي شم بگين خانوم سپهري.

وبعد به همراه متينا سالن و ترک کردم و پياده به سمت ويلا رفتيم و اماده ي جنگ داخل ويلا شديم...



#پارت55

بي سر و صدا داخل شديم و يک راست به اتاقم رفتيم.خداروشکر کسي در سالن پذيرايي نبود که بخواد جلومون رو بگيره و دوباره شکنجه ي روحي بده.

تندتند هرچي دم دستم بود و انداختم توي ساک و وسايل متينا رو هم با کمک خودش جمع کرديم.باران اس ام اس داد که تا ده دقيقه ي ديگه دنبالمون مياد.

به ساعت نگاه کردم،7:40دقيقه ي شب و نشون مي داد.

متينا:با در و ديواراي اين جا خداحافظي کن،داريم مي ريم.

_اون جا خيلي بهتر از اين ويلا نيست.

متينا:حداقل يکي از اون طايفه طرف ماست.

از باران ممنون بودم که بخاطر ما،با برادرش بحث کرد.خوب مي دونستم که برديا رو خيلي دوست داره.تا قبل از رفتنمون به اون ويلا براي صدور حکم،فکر مي کردم که هيچ اميدي نيست و من تا اخر عمرم در اين تاريکي و تنهايي مي مونم؛اما حالا ديدگاهم نسبت به زندگي عوض شده بود.

با تک زنگ باران از جام بلند شدم و با متينا از اتاق خارج شديم.اين دفعه بر خلاف موقع ورودمون،همه جمعشون جمع بود!

مريم خانم با ديدن من گفت:دختره ي نحس داري مي ري ديگه؟معلوم نيست باز تو چه فکري هستي که مي ري اون جا!راشادم و کشتي که به برديا خان برسي؟

متينا:نفرمايين!توي اين جور کار ها که پسر شما حرف اول رو مي زنه.زحمت و کم مي کنيم،عزت زياد.

دستم و گرفت و از اون جا خارج شديم.

خونه اي که شايد قرار بود روزي توش عاشقانه زندگي کنم،اما هيچي اون جوري نيست که ما فکر مي کنيم.

اميرسام با ديدن ما که چمدون به دست بوديم،از ماشين پياده شد و ساک هارو از دستمون گرفت.سلام کوتاهي کردم و با متينا در صندلي عقب جا گرفتيم.

باران:سلام ابجي هاي خودم،خوبين؟

لب خندي زدم و گفتم:خوبيم عزيزم به لطف تو.


romangram.com | @romangraam