#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_45

#پارت42

(متينا)

از اين دختره باران خيلي حرصم مي گرفت.هنوز نيومده با يلدا خودموني شده.

مثل همون داداش از خود مچکرشه.هنوز از راه نرسيده داره توجه يلدا رو به خودش جلب مي کنه.اگه يلدا من و فراموش کنه چي؟نه،اون اين کار و نمي کنه.يلدا فقط به حرفش گوش مي ده که دلش و نشکونه.اه،اصلا اين فکرا چيه که من با خودم مي کنم؟زيادي حساس شدم.شايد بخاطر اينه که يلدا از مادرم بهم نزديک تره و خيلي حواسش بهم هست؛چون يلدا برام خيلي عزيز و قابل ستايشه اين جوري دارم مثل مته روي اعصاب خودم مي رم.

ازفکرش اومدم بيرون و حواسم و به حرفاي باران دادم.

باران:ما يه خانواده ي چهارنفره بوديم.مادرم خيلي وقت پيش فوت کردن و يه پدر پير و مستبد دارم که بايد اسمش و شنيده باشين.اون خان اين طايفه بود و تاقبل اين که سکته کرد،همه رو زير پرچم بي رحمي ها و زور گيري هاش اورده بود.بعدش طبق اداب و رسوم برديا خان اين طايفه شد و راه پدرم رو پيش گرفت.من فقط يه برادر دارم که صميمانه عاشقشم.

برديا بدجنس و ديکتاتور نيس،فقط نمي دونه به عنوان يک خان بايد چه طور بامردمش برخورد کنه تاسرش سوارنشن.

يلدا:حکم من و برادرت داد ياپدرت؟

باران:موقعي که اقاي مهران فر فوت کردن،پدر من سکته کرده بود.اما حکم اول و پدرم داد.حکمي که قرار اين هفته برات بزارن و برديا مي ده.بعد يهو ساکت شد و لب خندش تبديل به اخم شد.

باران:چرا صورتت کبوده؟

يلدا:چيزي نيست،ازپله ها افتادم پايين.

باران:يلدامن بچه نيستم.اين جاي دسته.

ديگه سکوت و جايز ندونستم و گفتم:تقصير پدر و برادر شماست باران خانوم.اگه اين حکم مسخره رو به ميون نمي ياوردين،يلدا مجبور نبود بين يه مشت ادم از خدا بي خبر زندگي کنه و نتونه درمقابل بي احترامي ها و سيلي هاشون چيزي بگه.به برادرت بگو يلدا چه گناهي داشت؟تنها گناهش اين بود که بااون راشاد عوضي نامزد بود.الان پانيد خانوم داره عشق اين دنيا رو مي کنه و يلدا بايد زجر بکشه.حکم و قانونتون فقط براي يلداس؟يعني اين قوانين فقط براي مظلوم ترين و بي دفاع ترين افراده!؟

افرين به برديا خان بزرگ.

يلدا براي اين که ناراحتيش و نشون نده،سرش پايين بود پ باگوشه ي شالش بازي مي کرد...



#پارت43

باران با لحني اميخته به ناراحتي گفت:مي دونم متينا،همه ي اينارو مي دونم.اما شما که در اين جريانات دخيل هستين کاري نمي تونين بکنين،بنظرت ازدست من کاري بر مياد؟چون من خواهر برديا هستم دليل بر اين نميشه که با کارهاش موافقم.نه...من بارهابه برديا يا حتي پدرم گفتم اوني که بايد مجازات بشه پانيده،نه يلدا،نه تو.اما حرف من براي اون کوچکترين اهميتي نداره.منم دارم از ناراحتي شما دونفر از خجالت اب مي شم.اما متينا من دشمن شما نيستم.هيچ خصومتي هم باشما ندارم.من از هر ده کلمه حرفم،نه تاش يلدا و متيناس بخاطرهمين برديا بيرون رفتن من و ممنوع کرده.اون روز هم اميرسام لطف کرد و من و پارک اورد.دور ازچشم برديا و پدرم.من...من نمي دونم چي بگم.واقعا شرمندتون هستم.



يلدا دستش و گرفت و گفت:باران ما از دست تو ناراحت نيستيم.اما تحمل اين حجم غم براي من،وبه بار کشيدن اين اسارت براي متينا سخته.توقع ندارم بخاطر حرفاي متينا ناراحت نشي،اما لطفا درک کن.يک بارهم که شده خودت و توي موقعيت ما بزار مي فهمي چه رنجي مي کشيم و اخم به ابرومون نمي ياريم.

باران يکم ديگه نشست و باکلي عذر خواهي از ماجدا شد و رفت.سر صبحي يلدا حسابي دپرس شده بود.من هم از حرفايي که به باران زدم پشيمون نشدم اما براي ناراحتيش،ناراحت شدم.

يکم زياده روي کرده بودم اما بايد مي دونست يلدا سپهري بودن يعني چي؟

نيم ساعت بعد از رفتن باران ماهم راهيه ويلا شديم.طبق معمول اهسته به سمت اتاق يلدا رفتيم؛اين دفعه طناب و از ديواره ي بالکن جدا نکرديم تابتونيم ازش بالابريم.

باهر بدبختي که بود رفتيم و ناگفته نماند که دربين مسير بالا رفتنمون،طناب چند بار و ازچند ناحيه ي مختلف جرخوردگي پيدا کرد.من مثل سامورايي ها به طناب چنگ زده بودم و لنگام و هم به ديوار تکيه داده بودم،يلداهم مثل مرد عنکبوتي بادستاش طناب وگرفته بود و پاهاش اويزون بود.

هر از چند گاهي هم يه جهش ملخي مي زد.جونم براتون بگه که بعد ازتلاش هاي فراوان و بي وقفه ي من و دوست عزيزم،بالاخره به تراس رسيديم.

به محض رسيدنمون گفتم:يلدا يه فکر ديگه بکن.دل و رودم اومد توي حلقم.

يلدا:از سرتم زياده،حرف مفت نزن.ميخواي برات سفارش نردبون برقي بدم؟

_توام که زود جبهه بگير.

مامان يلدا همون موقع بهش زنگ زد و مشغول حرف زدن شد...



#پارت44

يلدا سعي داشت خاله و عمو رو قانع کنه که اين جا راحته و نگران نباشن.بعد از يک ربع صحبت هاي پي درپي يلدا با خانوادش براي راضي کردنشون،گوشي رو قطع کرد و نفس راحتي کشيد.


romangram.com | @romangraam