#هاید
#هاید_پارت_98
دختری که همراه تائو بود کوسن روی مبل گرفت سمتم و با زبون کره ای چیزی گفت.
حرفاش نمی فهمیدم ولی میتونستم حدس بزنم برای اینکه بزارم زیر سر هاوارد بهم داده.
ازش گرفتم و از مبل کناریم یکی دیگه از کوسنارو برداشتم و جفتش رو باهم گذاشتم زیر سرش.
مایا داخل اشپز خونه کلی سر و صدا میکرد.
نمیدونستم چیکار میکنه فقط میتونستم منتظر بمونم تا بیاد.
به دستام نگاه کردم... درد می کرد ولی داشت خوب میشد.
بلند شدم و رفتم سمت پنجره... پرده نازک سفید رنگ رو کنار زدم و به رایکا و تائو خیره شدم.
رایکا دستش رو مشت کرده بود و زنجیر بین دستش رو روی نرده های پهن و کلفت کنار پله ها گذاشته بود.
تائو پشت هم با تبر به زنجیر ها ضربه میزد... ولی دریغ از ذره ای کج شدن یا شکستن.
نفسم رو با ناراحتی بیرون دادم..
نگاه خیسم رو ازشون گرفتم و برگشتم سمت هاوارد.
بی جون وسط خونه افتاده بود و مایا محلولی که درست کرده بود رو روی بازوش میزاشت.
هیچ چیز خوب پیش نمیره... همه چی به خاطر منه.
زخمی شدن هاوارد، درد کشیدن رایکا... بی خونه شدن مایا و آواره شدن تائو و دوستاش..
بعضی وقتا دلم میخواد برم و خودم رو به لاریسا تسلیم کنم.
ولی میدونم بعد از بدست آوردن من تموم نمیشه...
ادامه داره و اون میگرده دنبال نیرو و قدرت های دیگه.
مایا: کارلا... میشه کمکم کنی!
برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم...
یه دستش کاسه کوچیک و دست دیگش اغشته به اون محلول بود.
رفتم سمتش و گفتم: اره..
از رو زمین بلند شد و به پارچه سفید رنگی که مشخص بود خودش قیچیش کرده و به این شکل در اوردتش اشاره کرد و گفت: میخوام زخمش رو ببندی.
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه.. من حلش میکنم.
رفت سمت اشپزخونه.. چشم ازش برداشتم و کنار هاوارد نشستم.
پارچه سفید رنگ رو دستم گرفتم و اروم دور بازوش بستم.
هاوارد: تقصیر تو نیست.
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و متعجب بهش چشم دوختم.
چشماش رو بست و دوباره باز کرد و گفت: زخمی شدن من.
تقصیر تو نیست... میدونستم سایه ها اونجان.
ولی منم نخواستم چیزی بگم.
متعجب تر از قبل نگاهش کردم و پرسیدم: میدونستی؟
romangram.com | @romangraam