#هاید
#هاید_پارت_47

رایکا رو به مایا گفت: باهام بیا... میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.



از صندلیشون بلند شدن..

بی‌توجه بهشون چنگالم رو برداشتم تا غذام رو بخورم ولی دستم توسط رایکا کشیده شد و بلند شدم.



_ هیی.. چیکار میکنی؟



رایکا: میخوام تو هم ببینی..



_ چیوو؟

باز چه اتیشی سوزوندی؟



نگام کرد و گفت: اتیش سوزی که کار تو ... نه من.



به حیاط رسیدیم... وایساد و با لبخند نگامون کرد.

مایا چشم چرخوند و اطراف رو نگاه کرد و گفت: خب!



رایکا: خب...



مایا: کو؟



رایکا: چی کو؟



چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم: من میرم غذام رو بخورم...



رایکا دستمو گرفت و گفت: نهه.. وایسا الان نشون میدم.



دستش رو به حالت دایره وار جلوش گرفت و به بلور یخ تو دستش چشم دوخت و چشماش آبی تر از حالت طبیعیش شد..

تازه دوهزاریم افتاد میخواد چیکار کنه...

درحالی که میرفتم سمتش گفتم: نهه ف...

با افتادنم زمین حرفم رو خوردم و چشمام رو باز کردم و حرفمو با ناله تموم کردم: فکرشم نکن...

ولی دیر بود... زمین یخ بسته بود و رو هوا بلور های یخی معلق بودن..

مایا هیجان زده دستش رو گذاشته بود جلو دهنش و به اطرافش نگاه میکرد.

بلند شدم و گفتم: رایکاا... زود تم...

دوباره افتادم و عصبی مشتمو روی زمین کوبیدم..

قهقهه شون رفته بود هوا.. چپ چپ نگاشون کردم و گفتم: از یخ متنفرم.



مایا با نیش باز گفت: ولی من عاشقشم...



رایکا با لبخند و چشمای گرد شده نگاش کرد که سریع گفت: نهههه.. منظورم.. برف و سرماس.



romangram.com | @romangraam