#هاید
#هاید_پارت_175
دستش رو جلوی صورتم قرار داد... نفسم حبس شد.
نمیتونستم نفس بکشمم...
امیدوارم کاری که تو ذهنمه رو انجام نده...
چشمام پر شده بود و حالا با نگاهم داشتم التماسش می کردم.
راه تنفسم رو باز کردم و همزمان باهاش لاریسا داشت نیروم رو هم جذب می کرد.
اشکام رو گونم سرازیر شدن...
تمام بدنم درد می کرد.. انگار همزمان تمام استخوان هام باهم می شکستن.
دست دیگش رو هم بالا آورد و این بار دیگه نفسم رو برید.
دیگ دردی احساس نمی کردم.
آخرین قطره اشکم رو گونم فرود اومد...
صدای فریاد هاوارد تو گوشم پیچید: کاررلااا...
[ رایکا ]
با شنیدن اسم کارلا، چشمام رو باز کردم.
چهره پیتر رو دیدم.
نگران و غمگین بود...
لبخند بی جونی تحویلش دادم.
دستش رو روی صورتم تکون داد و اروم گفت: بهت گفتم تائو پشت همه این ماجراس..
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم: منم گفتم که میکشمش..
چشماشو رو هم فشار داد و گفت: اینطوری؟
باید از اینجا ببرمت بیرون..
صدای فریاد هاوارد رو شنیدم..
سرمو چرخوندم سمتشون...
کارلا روی هوا معلق بود و .... اون!
مادرمون بود... داشت چیکار میکرد!!
دستش رو عقب کشید و کارلا رو زمین سقوط کرد.
زمزمه کردم: کارلا..
هاوارد خودشو رسوند بهش و اونو تو آغوشش کشید و تکونش می داد و سعی داشت بیدارش کنه.
آروم پلک میزدم...
نه...
امکان نداره اون مرده باشه..
مثل همیشه قراره بلند شه و باز باید با حافظه از دست رفتش درگیر باشم.
صدای لرزون و پر از غم پیتر رو کنار گوشم شنیدم: رایکا بلند شو... باید از اینجا بریم.
_ نهصد و نود و هشت...
romangram.com | @romangraam